بعد از آن فرهنگ شباهنگ را به مشق خوانندگى تكليف كرده در علم موسيقى ماهر گردانيد . چنانچه به اندك زمان نادر و بىمثل روزگار گرديد و هرگاه كه آغاز خوانندگى مىكرد وحوش و طيور بر گرد او جمع شده از هوش مىرفتند .
روزى فرهنگ به جانب شهر رفت و شباهنگ در نشيمن خود نشسته خوانندگى مىكرد كه ناگاه جهانگرد جادو كه يكى از مقيمان ديار نخلستان [ 149 الف ] بود به طريق سير به سر وقت او رسيد و فريفتهء آواز او شده پرسيد كه مثل تو نادره را در چنين مخاطره اقامت نه نيكوست و مقام تو دور از گروه درين قلهء كوه از چه روست .
شباهنگ گفت پدرم مردى است گوشهنشين . دل از انديشهء كارهاى دنيى پرداخته و رو به عبادت آورده ، اسباب امور جاودانى ساخته است . من نيز در خدمت او به سر مىبرم و دولت ملازمت او را شرف و عزّت روزگار خود ساخته مغتنم مىشمرم .
[ حكايت گلشن و چمنآرا ]
جهانگرد جادو گفت زهى نادانى كه عيش و حضور را گذارند « 1 » و بر صفحهء احوال خود نقوش رياضت و مشقت نگارند . بارى من به يك ساعت گشت گلشن و تماشاى جمال چمنآراى را به حاصل هر دو جهان برابر نمىكنم . تو نيز بايد كه بدانى كه اوقات ناخوش مىگذرانى .
بيت
عمر ايّام شريف است مشو غافل از آن * كه مبادا به غم و غصه مشوّش گردد
عمر را خوش گذران تا بتوانى ، زنهار * حيف باشد ز چنين عمر كه ناخوش گذرد
شباهنگ گفت گلشن چيست و چمنآرا كيست . جهانگرد جادو گفت :
حكايت در ديار بهارستان [ 149 ب ] پادشاهى است كه او را از غايت عدل و احسان
هامش
( 1 ) . اصل : گذراند .