تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
چو بگريخت دشمن به وقت ضرور * بياساى و سر در پى او منه
95
به تسخير آن عقل را راه نه * ز اخفاى كارش كس آگاه نه
245
اگر آن سپه رو نهادى به كوه * شدى كوه زير لگد بىشكوه
146
فلك از فراوانى آن گروه * بپوشيد دامان صحرا و كوه
205
يكى لشكرى ساخت از هر گروه * ز تيغ و ز جوشن قبا همچو كوه
93
دلاور چنان شد به فرّو شكوه * كه در چشم مردم نمودى چو كوه
108
هر دو را همنشين ، سعادت و بخت * هر دو را عدل و داد پيرايه
78
هر دو را يار ، دولت و اقبال * هر دو را خلق و خوى همسايه
78
عالى نسب و بلند پايه * درويش دل و هماى سايه
139
هوشمندى سخن‌گذار و فصيح * در تجرّد مجرّدى چو مسيح
57 ى
نبوده جز بغل آن را جاى * كه بندى بوده از پيوند بر پاى
297
تبرها به فرق يلان كرده جاى * بيفكند گردن‌كشان را ز پاى
187
اى كه بهر نامه‌ات هرگه قلم گيرم به دست * گاه و صفت گم كند عقل از تحيّر دست و پاى
92
خامه گويد كاندرين را هم حد رفتار نيست * نامه گويد كاينچنين ديباجه را سهل است جاى
92
زهى دانا وزير نازنين راى * كه او رفته است و نامش مانده بر جاى
279
جور فلكش فكند از پاى * بردش ستم زمانه از جاى
169
بمانند مردم نهان در سراى * برآورده درها ز دست گداى
138
نازنينى به فهم عقده‌گشاى * مجلس آراى پادشاه و گداى
309
وزير هوشمند نازنين راى * ز روشن راى مهر عالم‌آراى
278
وزير نيك‌راى عالم‌آراى * كه در عالم نبودست آن چنان راى
292
هر بناى سخن كه كرده به پاى * در بلندى ، همه فلك‌فرساى
309
بگو در دل چه دارى اى نكو راى * ز محزون خاطرم ، اين بند بگشاى
62
نهانى همه خواستند از خداى * هلاكش برآورده دست دعاى
140
از صحبت من مگر به تنگ آمده‌اى
160
نبوده به خوبى چو او گلعذارى * ز سر تا قدم جمله در آنِ خوبى
130
نهال قدش سرو بستان خوبى * شكفته جمالش گلستان خوبى
130
نبينند راهى به جز راستى * كه باشد كمى از سر كاستى
275
خيال ار بدان دشت بشتافتى * ز صحراى محشر نشان يافتى
170
گفتمش در دل و در ديدهء من جا كردى * جان من لطف نمودى و كرمها كردى
49
عجب عجب كه تو يكباره ره غلط كردى
305
ز جام نيستى مى خوردى و وارستى از هستى * چه جام است اين‌كه در يك جرعه ترك جام جم كردى
262
ازين ويرانه منزل ، رو به صحراى عدم كردى
262
تو ظاهر بودىّ و خوبان ، ترا خيل و حشم يكسر * شدى در پرده‌اى ، دل فارغ از خيل و حشم كردى
262