تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
به هر قريه‌اى ملك از مهتران * ستانند داد دل كهتران
294
به گردون شد آواز گرز گران * چو از پتك ، سندان آهنگران
187
هوايى در آن عرصهء بىكران * به گرمى چو كانون آهنگران
170
خواهم ز كردگار كه تا هست باغ دهر * ايمن بود نهال حيات تو از خزان
277
زان سان حصار ياد ندارد جهان پير * در محكمى ز حصن فلك مىدهد نشان
49
سر و سرور جملهء مهوشان * كه چون او خرد مىندادى نشان
249
هم مفتخر به طينت پاك تو آب و گل * هم منفعل ز دست و دلت مانده بحر و كان
277
ز چشمش منفعل مشكين غزالان * به زلفش مبتلا آشفته حالان
279
يكى تنگنا چون دل جاهلان * سيه چون سر زلف سنگين دلان
89
بو العجب قوم بىسروسامان * چنده از جامه و بغل دامان
307
از چنين مردمان بىسامان * آدمى را كشيده بود امان
308
شتابنده مانند تير از كمان * در آن شيوه فرزانهء آن زمان
257
زمين را نيامد نم از آسمان * بتفتيد ازين غم زمين و زمان
143
گفتى چنان مكن كه ز فرمان روى برون * فرمان تراست هر چه تو گويى كنم چنان
166
شب گشايد . . . خامه ميان * به سرش بورياى نوره چنان
308
ستانند مال بخيل و عوان * رسانند با فرقهء ناتوان
294
ز بس كشته گشتند پير و جوان * به هر گوشه سيلى ز خون شد روان
187
به دوران من ز آشكار و نهان * نيابى نشان ستم در جهان
145
شهباز همّت تو كه پرواز مىكند * افتاده از نُهم فلكش برتر آشيان
277
هر سو شود عنان سمند تو معتكف * باشند بخت و دولت و اقبال در عيان
277
سليمان مكانى فريدون نشان * پى خدمتش بسته جوزا ميان
25
يلان بار ديگر به صد اهتمام * كشيدند شمشير كين از ميان
189
نهال قدش رشك سرو چمن * ز بويش همه گشته سوى خُتن
65
بلبل خوشنواى باغ سخن * روشن از راى او چراغ سخن
309
هميشه از غمش در آه و شيون * نمىآورد ليكن نام بردن
261
اگر كسى نتواند ز چون خودى شد پيش * مطيع كم ز خودى هم نمىتوان بودن
38
چو بنمودى رخ خود لطف فرما آن‌قدر بارى * كه گر زين كو روم بارى توانم لحظه‌اى بودن
131
جهان از مهر رويش بود روشن * وز آن رو تازگى در باغ و گلشن
44
مثال چمن راست شد انجمن * علمها سهى قامتان چمن
111
گهى گر تلاطم شود ، موج زن * ز وهمش بلرزد به خود اهرمن
180
بمانده‌ام به بيابان عشق سرگردان * چه چاره است خدا را رهى نماى به من
49
تنم گشته از بار محنت چو نون * دلم گشته از درد و اندوه خون
302
چو خون ريختن گشت از حدّ برون * روان شد ز هر جانبى جوى خون
111
منزلى همچو وادى مجنون * خوارى و محنتش ز حدّ بيرون
88
لبش ياقوت را بنشانده در خون * دهانش حقّه‌اى پر درّ مكنون
279