تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
به بيداد تو خوش دل بود و مىترسيدم از هجران * مرا اين محنت و غم بس نبود ، اين نيز هم كردى 262
چه شعله بود كه در جان بىقرار زدى * چه تير بود كه در سينهء فگار زدى 28
پى آب اگر سوى دريا شدى * ثرى از گهر چون ثريّا شدى 146
اى آرزوى ديدهء دلها ، خوش آمدى * بوديم ناخوش از غمت حالا ، خوش آمدى 54
ازين آزادهء بالا بلندى * به همّت چون قد خود ارجمندى 45
هميشه پيش ازين خوشحال بودى * ز دام فكر فارغ‌بال بودى 62
به حال خود نه‌اى امروز ، بارى * به خاطر بينمت جانسوز ، بارى 62
اى جان پدر چه حال دارى * از بهر چه اين ملال دارى 63
زيباى سرير شهريارى * داراى ديار نامدارى 79
عشق باشد مرض و شربت وصل است دواش * گر ميسّر نشود وصل ، زهى دشوارى 30
جمالش تازه وتر ، لاله‌زارى * جهانِ حسن را خرّم بهارى 279
به سرش بسته كهنه دستارى * كه بود عقل را ازو يارى 308
چه دبيرى كه چو انگشت بتان چينى * قلم مشك‌نشانش ز خطا بود برى 24
بهر تنبيه و سياست بايدش خون ريختن * بيضه دزدى را كه گيرد پادشاه كشورى 99
گر نريزد پادشه آن روز خون بيضه دزد * روز ديگر بر مثال بيضه دزدد گوهرى 99
خواهى كه بر آيد به نكويى كارت * زنهار كه از بدان كنارىگيرى 174
بايد كه به دوران پى كارى گيرى * در راه طلب دامن يارىگيرى 174
تو را بر من نمىشايد نيازى * نمىگنجد مرا هم با تو نازى 97
شايستهء تاج سرفرازى * جان همه كس به دلنوازى 79 ، 140
به غمگين چنين گفت دانا كسى * كه ديديم شادى پى غم بسى 62
نيست عالم را بقا و اهل عالم را وفا * پس همان بهتر كز اينها گوشه‌اى گيرد كسى 83
چون تواند كز بَدان خود را سوا سازد كسى * در ملامت خويش را بهر چه اندازد كسى 162
به زينت ملك را پيرايه بخشى * شهان را در خرد سرمايه بخشى 278
سنانها در آمد به مردم‌كشى * برون شد ز دلها نشاط و خوشى 111
خسروى در لباس درويشى * همتش كرده بر فلك پيشى 309
تن ، معتكف كلبهء احزان تا كى * احوال ، بدين نوع پريشان تا كى 33
دل ، غمزدّ محنت هجران تا كى * جان ، سوختهء آتش حرمان تا كى 33
ليكن هواى بندگى تست در سرش * خواهى كنى ز لطف قبول به بندگى 69
اى شهريار عادل و اى سرور زمان * طالب مراست حاصل ايّام زندگى 69
ندارم ، چه دارم درين زندگى * به جز خجلت و غير شرمندگى 302
خلايق در آن رنج و آوارگى * نهادند دلها به بيچارگى 151
تن در مده چو مردم بىدل به هر غمى * بشناس قدر خويش كه تو جان عالمى 47
مرا در ديده همچون دوستاين * و ليكن روز و شب در قصد جانى 277
گفتم به تو هر چه ديدم از روى صلاح * ديگر تو صلاح خويش را خود دانى 145
صد سال اگر وصف كنم آن سر كو را * تا خود نرسى بر سر آن كوى ندانى 116