حكايت [ ابراهيم ادهم و دختر ]
آوردهاند كه در شهر بلخ درويشى بود ادهم نام به كسوت پارهدوزى مشغول .
روزى بر روى [ سكوى ] « 1 » بازار نشسته بود و به طريق معهود به كار درويشى خود قيام مىنمود كه ناگاه از گوشهء بازار غوغاى مردم به گوش او رسيد . چون نگاه كرد عماريى « 2 » ديد زرنگار و قبّهء مرصّع بر سر آن نهاده و خدم و حشم بسيار از غلامان خوبرو و كنيزان عنبرين [ مو ] از چپ و راست بر بادپايان آتش سير نشسته مىآيند .
پرسيد كه « 3 » درين عمارى كى است .
گفتند دختر پادشاه است كه عزيمت گلگشت صحرا دارد . درين سخن بودند كه عمارى در رسيد و مشّاطهء گستاخ صبا دامن عمارى برانداخت و گريبان ادهم را از تماشاى جمال آن نگار « 4 » چاك ساخت . چون چشم ادهم بر جمال دلاراى دختر افتاد عنان اختيار دل از دست داد .
بيت
جمالى ديد چون خورشيد تابان * مثال عمر در رفتن شتابان
در او آثار خوبى جمله پيدا * ز سوداى جمالش عقل شيدا
پريرويان همه ديوانهء او * پى ديدار گرد خانهء او
چون دختر پادشاه گذشت ادهم دل از دست داده به حال خود متحيّر گشت .
بيت
برفت آن حورپيكر همچو سيلاب * بماند اين بىدل از غم در تب و تاب
[ 90 الف ]
درِ فكرت به روى خود گشاده * عنان اختيار از دست داده
دل بيچاره جايى شد گرفتار * كه عاجز گشت عقل از چارهء كار
شب و روز اندرين انديشه مىبود * كه يارش چون نمايد روىِ بهبود
هميشه از غمش در آه و شيون * نمىآورد ليكن نام بردن
هامش
( 1 ) . ق هم مانند نسخهء ت است .
( 2 ) . اصل : عمارى .
( 3 ) . اصل : + آيا ( طبق نسخهء ق ) .
( 4 ) . اصل : نگارى .