تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١

حكايت [ ابراهيم ادهم و دختر ]

آورده‌اند كه در شهر بلخ درويشى بود ادهم نام به كسوت پاره‌دوزى مشغول . روزى بر روى [ سكوى ] « 1 » بازار نشسته بود و به طريق معهود به كار درويشى خود قيام مىنمود كه ناگاه از گوشهء بازار غوغاى مردم به گوش او رسيد . چون نگاه كرد عماريى « 2 » ديد زرنگار و قبّهء مرصّع بر سر آن نهاده و خدم و حشم بسيار از غلامان خوبرو و كنيزان عنبرين [ مو ] از چپ و راست بر بادپايان آتش سير نشسته مىآيند . پرسيد كه « 3 » درين عمارى كى است . گفتند دختر پادشاه است كه عزيمت گلگشت صحرا دارد . درين سخن بودند كه عمارى در رسيد و مشّاطهء گستاخ صبا دامن عمارى برانداخت و گريبان ادهم را از تماشاى جمال آن نگار « 4 » چاك ساخت . چون چشم ادهم بر جمال دلاراى دختر افتاد عنان اختيار دل از دست داد . بيت
جمالى ديد چون خورشيد تابان * مثال عمر در رفتن شتابان در او آثار خوبى جمله پيدا * ز سوداى جمالش عقل شيدا پريرويان همه ديوانهء او * پى ديدار گرد خانهء او
چون دختر پادشاه گذشت ادهم دل از دست داده به حال خود متحيّر گشت . بيت
برفت آن حورپيكر همچو سيلاب * بماند اين بىدل از غم در تب و تاب
[ 90 الف ]
درِ فكرت به روى خود گشاده * عنان اختيار از دست داده دل بيچاره جايى شد گرفتار * كه عاجز گشت عقل از چارهء كار شب و روز اندرين انديشه مىبود * كه يارش چون نمايد روىِ بهبود هميشه از غمش در آه و شيون * نمىآورد ليكن نام بردن
هامش
( 1 ) . ق هم مانند نسخهء ت است . ( 2 ) . اصل : عمارى . ( 3 ) . اصل : + آيا ( طبق نسخهء ق ) . ( 4 ) . اصل : نگارى .
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 261 | مؤلف مجهول