جهان كهن آنچنان تيره شد * كه چشم جهانبين برو خيره شد
حظيرهء دختر متّصل به خانهء ادهم بود . ادهم از غايت بىطاقتى به خود انديشه كرد كه به جانب مقبره نقب بريده خود را به نظارهء ديدار برساند و آتش اشتياق به زلال وصال آن چشمهء حيوان كه به خاك رفت فرونشاند . پس پيرايهء نقبكنى برداشت و همّت بر تماشاى جمال يار گماشت . پاسى از شب نگذشته بود كه سر نقب را از گوشهء مقبرهء دختر برآورد و چراغ آورده سر تابوت بگشاد و از غايت شوق روى خود را به روى او ماليد و دهن بر دهن او نهاد و ادهم را از دهن دختر حرارت حيات فهم شد . چون دست بر نبض او نهاد اندك حركت از نبض فهم كرد . [ 91 الف ]
پس تابوت را در بغل زد و به خانهء درويش « 1 » آورد و در ساعت دست او بسته رگش را گشاد و از او خون روان گشت . چون مقدارى خون رفت و اندك فرصت در ميان شد دختر چشم باز كرد . خود را در خانهاى ديد پر از كفش تازه و قالب « 2 » كهنه و جوانى به رسم خادمى دست بسته .
آن دختر ازين حالت متوهّم گرديد .
چون ادهم او را « 3 » ديد كه چشم باز كرد سر بر زمين نهاده شكر خداى بهجاى آورد .
دختر ازو صورت حال پرسيد .
ادهم گفت من درويش پارهدوزىام و تو فلان روز قدم « 4 » به گلگشت صحرا پيش من گذاشتى مرا نظر بر جمال تو افتاد . شحنهء عشق جانسوز تو قدم در كاشانهء من نهاد و متاع صبرم به غارت برد .
بيت
رُخت ديدم چو خورشيد جهانتاب * در آن سرچشمه دادم ديده را آب
عنان اختيارم رفت از دست * شدم در گوشهء اندوه پابست
من بدان خوارى و زارى تحمّل مىكردم به اميدى كه شايد يك بار ديگر به شرف
هامش
( 1 ) . اصل : كذا ، ق : ندارد ، ظاهرا خويش مناسب است .
( 2 ) . اصل : غالب .
( 3 ) . اصل : ورا .
( 4 ) . اصل : رقدم .