تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
جهان كهن آن‌چنان تيره شد * كه چشم جهان‌بين برو خيره شد
حظيرهء دختر متّصل به خانهء ادهم بود . ادهم از غايت بىطاقتى به خود انديشه كرد كه به جانب مقبره نقب بريده خود را به نظارهء ديدار برساند و آتش اشتياق به زلال وصال آن چشمهء حيوان كه به خاك رفت فرونشاند . پس پيرايهء نقب‌كنى برداشت و همّت بر تماشاى جمال يار گماشت . پاسى از شب نگذشته بود كه سر نقب را از گوشهء مقبرهء دختر برآورد و چراغ آورده سر تابوت بگشاد و از غايت شوق روى خود را به روى او ماليد و دهن بر دهن او نهاد و ادهم را از دهن دختر حرارت حيات فهم شد . چون دست بر نبض او نهاد اندك حركت از نبض فهم كرد . [ 91 الف ] پس تابوت را در بغل زد و به خانهء درويش « 1 » آورد و در ساعت دست او بسته رگش را گشاد و از او خون روان گشت . چون مقدارى خون رفت و اندك فرصت در ميان شد دختر چشم باز كرد . خود را در خانه‌اى ديد پر از كفش تازه و قالب « 2 » كهنه و جوانى به رسم خادمى دست بسته . آن دختر ازين حالت متوهّم گرديد . چون ادهم او را « 3 » ديد كه چشم باز كرد سر بر زمين نهاده شكر خداى به‌جاى آورد . دختر ازو صورت حال پرسيد . ادهم گفت من درويش پاره‌دوزىام و تو فلان روز قدم « 4 » به گلگشت صحرا پيش من گذاشتى مرا نظر بر جمال تو افتاد . شحنهء عشق جانسوز تو قدم در كاشانهء من نهاد و متاع صبرم به غارت برد . بيت
رُخت ديدم چو خورشيد جهانتاب * در آن سرچشمه دادم ديده را آب عنان اختيارم رفت از دست * شدم در گوشهء اندوه پابست
من بدان خوارى و زارى تحمّل مىكردم به اميدى كه شايد يك بار ديگر به شرف
هامش
( 1 ) . اصل : كذا ، ق : ندارد ، ظاهرا خويش مناسب است . ( 2 ) . اصل : غالب . ( 3 ) . اصل : ورا . ( 4 ) . اصل : رقدم .