خدم [ روى ] بنمود . درّى شبرو گفت كه اينك ملكه رسيد .
ابن تراب پيش رفته از مركب فرود آمد و زهره بانو از عمارى بيرون آمد و هر دو يكديگر را دريافتند ، و زهره بانو ابن تراب را به قصر خود برده مجلس « 1 » بياراست و تحف و هدايا كه داشت به نظر او كشيد . بعد از آن چنگ در كنار گرفته آهنگ سازندگى كرد كه عقل از سر ابن تراب ببرد .
پس ابن تراب زهره بانو را تحسين فرمود و گفت پيش از زمان ملاقات انديشه پيشه كردم كه پادشاهى اقليمى در قبضهء تصرّف زنى باشد چه حكمت تواند بود . اما اگر پادشاهى هفت كشور را به تو دهند هنوز كم است . [ 89 الف ]
و زهره بانو ابن تراب را تا به مدّت يك ماه هر روز به يك نوع ضيافت مشغول مىداشت و هيچگونه ملول نمىگذاشت .
چون ماه به سر رسيد ابن تراب از زهره بانو رخصت طلبيده گفت صحبت تو بىنظير و اختلاط دلپذير است . اما حضرت پادشاه در مراجعت من تأكيد تمام فرموده . اما از تو سؤالى دارم .
زهره بانو گفت سؤال كن .
ابن تراب پرسيد كه تو به اصابت راى و زيور عقل آراسته [ اى ] چنانكه دل خواهد ، خصوص در عالم سازندگى و خوانندگى . « 2 » اما « 3 » چگونه خاطر برين صنعت قرار دادهاى كه اين كار نه لايق مردم رفيعمقدار است .
زهره بانو گفت من نيز مىدانم كه اين شيوه مرا مناسب نيست . اما كشش خاطر من بدين كار عزيز است و درين معنى بىاختيارم . ظاهر آن است كه طينت مرا بدين كار سرشتهاند . چرا كه هركس را براى كارى كه خلق كردهاند احتراز از آن كار چاره نيست ، اگر چه از اقدام آن اندك تعلّل شود اما آخر بدان امر قيام بايد نمود . چنانكه سلطان ابراهيم ادهم پادشاه شد و آخر به درويشى كه طريق پدر او بود مراجعت نمود .
ابن تراب پرسيد كه قصهء ابراهيم ادهم چگونه [ 89 ب ] بوده است .
زهره بانو گفت :
هامش
( 1 ) . اصل : + را .
( 2 ) . اصل : خواندگى .
( 3 ) . اصل : + ترا .