ديدار مشرّف گردم . تا تو دى روز وفات كردى و تو را به خاك سپردند و مرا حسرت ديدار تو در دل بود و از غايت بىصبرى و اشتياق ديدار تو به شكافتن [ 91 ب ] قبر تو جرأت نمودم . چون از براى تسكين دل دهن بر دهن تو نهادم از تو حرارت زندگى فهم كردم . چون نبض تو را گرفتم دانستم كه سكته كردهاى . تو را به خانه آوردم و رگ بگشادم . خداوند تعالى به عزّت خود تو را جان باز داد . كيفيّت حال اين بود كه باز نمودم . پس دختر را به سر نقب مقبرهء او برد تا صدق سخن او معلوم گشت .
دختر تبسّم فرموده گفت مرا خداوند به تو عنايت كرده . كسى را ببايد آورد تا نكاح « 1 » كند و دختر پادشاه به زنى در خانهء ادهم بنشست و دل در سلاسل وفاى او بست و حضرت سلطان ابراهيم ازو متولّد گشت و در صورت شبيه بود به مادر .
گويند روزى مادر ابراهيم در حمام بود و ابراهيم را به گوشهاى برده بنشست .
چون مادرش به خود مشغول شد ابراهيم به بازى چنانكه عادت طفلان است از حجرهء حمام بيرون آمد و زن پادشاه نيز در حمام بود . ناگاه چشمش بر ابراهيم افتاد .
او را به صورت دختر خود ديد . او را پيش خود طلبيده از فراق دختر خود بگريست .
به تمنّاى آنكه او را به فرزندى بگيرد از كنيزان پرسيد كه مادر اين پسر كى است .
چون ايشان نزديك [ 92 الف ] مادرش رفتند او را شناختند و همه در دست و پايش افتادند .
چون پادشاه برين حال اطلاع يافت پيش دختر آمده او را در بر گرفت و بعد از گريه و زارى بسيار قصّه پرسيد .
دختر كيفيّت حال بالتمام به عرض رسانيد . چون ماجرا به حضرت پادشاه رسيد متعجّب گرديده ادهم را بخواند و از كرسىگاه محنت بر مسند بارگاه دولت نشاند .
چون ابراهيم به حدّ كمال رسيد پادشاه از دار فنا به ديار بقا رحلت نمود و سرير سلطنت به ابراهيم قرار گرفت و ابراهيم را در زمان سلطنت هيچ به خاطر خوش نيامدى الا صفت درويشان . عاقبت الامر ترك پادشاهى كرده روى به درويشى آورد و در آن مقام به آنچه مىخواست رسيد .
غرض « 2 » ازين حكايت آن است كه هركس را از براى هركار كه خداوند آفريده از آن چاره نيست و من بىاختيارم درين كار . امّا اميد مىدارم كه نغمهاى به گوش اهل دلى
هامش
( 1 ) . اصل : نكاه .
( 2 ) . اصل : عرض .