تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
مىكوشم كه به دولت عقبى رسم . چنان‌كه سلطان سنجر ماضى به واسطهء ملاحظهء خاطر پيره‌زنى به مرتبهء [ اوليا ] رسيده . ابن تراب گفت بيان فرماى كه قصهء سلطان سنجر ماضى چگونه بوده است . سلطان بيضا گفت :

حكايت [ سلطان سنجر ]

آورده‌اند كه سلطان سنجر پسر سلطان ملكشاه الب ارسلان سلجوق بود . چون بعد از پدر بر تخت نشست جهان را از نسيم بهار عدل طراوتى ديگر داد و كار رعيّت‌پرورى را از پدر گذرانيده نقاب از جمال شاهد رفاهيت برگشاد . بيت
به عدل او ، چنان گيتى شد آباد * كه كس را نماند از نوشيروان ياد « 1 » ز عالم ظلم و بدعت را برانداخت * جهان را از بد ايشان تهى ساخت رعيّت‌پرورى را كرد آيين * طلبكار دل درويش و مسكين جهان از فيض لطفش خرّمى يافت * دل غمگين دوران بىغمى يافت
[ 73 ب ] گويند روزى بر بام قصر خود رفته به هر جانب نظرى مىانداخت . ناگاه در همسايگى خويش پيره‌زنى را ديد كه در خانهء خود وضو مىسازد و آب وضويش در سفالى است كه از هر گوشه‌اش آب مىريزد و آن ضعيفه به تشويش تمام وضو مىسازد . سلطان سنجر به خود گفت نشايد كه در جوار من پيره‌زنى به ابريق سفالى عاجز آيد . خواست كه آفتابهء طلاى خود را به او فرستد . باز به خاطرش رسيد كه آن زن را در دل آيد كه مرا نظر بر او افتاده ازين جهت منفعل گردد . نقل است كه آن روز چهل آفتابهء زرين در جوار خود به مردم داد . بعد از آن آفتابه را به آن ضعيفه فرستاد . گويند بدين سبب حضرت خداوند او را مرتبهء اوليا كرم فرمود . غرض ازين حكايت آن است كه اگر سلطان سنجر آن روز ملاحظهء خاطر پيرزن
هامش
( 1 ) . مصراع معيوب است و نماند در اصل به صورت « ماند » نوشته شده .