اگر نبود جمالش عالمافروز * كجا افتد كسى را چشم بر روز
فلك از طلعتش پر نور گشته * به دورانش جهان معمور گشته
چراغ ديدهء شبزندهدار است * مراد خاطر اميدوار است
چو بردارد نقاب از روى ناگاه * نبيند هيچكس رخسارهء ماه
با وجود اين همه خوبى ، ملايمت او به مرتبهاى است كه هركس يك بار به مجلس او رسد هرگز حرارت محبّت از دلش كم نشود .
و در باب رعيّتپرورى و نگاه داشتن خاطرها چنان است كه در پيش نظر او امير و قيصر تفاوتى ندارد [ 71 ب ] و پيوسته در پى خاطرجويى و استمالت مردم هر لحظه در منزلى و هر زمان در مكانى است . و در كشور او شهر بسيار است .
اما آنچه سواد اعظم است نه شهر است : حلب و تبريز و همدان و مازندران و نيشابور و طوس و هرات و بدخشان .
و در ميان كشور مرغزارى است سپهر نام و در كنار آن مرغزار قصرى ساخته « 1 » بر هيأت شير و آن را اسدآباد نام نهاده و در هر يك سال يك ماه در آن قصر مىباشد و ديگر اوقات گرد عالم در سير است .
نجم شيرپى در سخن بود كه از دور آثار [ و ] علامات خدم و حشم سلطان بيضا پيدا شد .
اول كسى كه از خيل سلطان به ابن تراب رسيد اميرى بود كه او را صبوح مىگفتند ، پيشرو سپاه بود . بعد از آن سلطان بيضا رسيد بر مركب كبود سوار و خلعت زربفت دربر و كمر شمشير مرصّع در ميان و تاج بر سر .
پس ابن تراب را در بر گرفته اظهار اشتياق ملاقات كرد و حديث آرزومندى ديدار در بيان آورده گفت :
بيت
شدم زرد و ضعيف از اشتياق ماه رخسارت * تو هم از رنگ مىدانى كه مشتاقم به ديدارت
هامش
( 1 ) . اصل : + و .