ديدن روى تو ، دولت بىپايان است اما تو را پيوسته مصدّع « 1 » احوال نتوان بود . « 2 » سلطان بيضا گفت :
بيت
اى نور ديده عزم سفر مىكنى مكن * قصد هلاك اهل نظر مىكنى مكن
مانند جان ز كشور تن مىروى مرو * دل را نصيب خون جگر مىكنى مكن
چون ديده آشناى تو شد اى هماى بخت * آهنگ آشيان دگر مىكنى مكن
هر دم پيام رفتن خود مىدهى مده * هر لحظه درد هجر بتر مىكنى مكن
فلك بسى سير كرده تا تو را بدين مقام رسانيده . بارى چون عنايت نموده آمدهاى ، كرم فرموده چند گاهى باش تا با يكديگر به سر بريم .
ابن تراب گفت آنچه مىفرمايى غايت شفقت و نهايت مرحمت است ، اما مرا حضرت پادشاه چند روزه به تماشاى هفت كشور بيش رخصت نداده . اكنون از تو دستورى مىجويم . امّا سؤالى دارم .
سلطان بيضا گفت بگو چه سؤال دارى ، تا آنچه دانم كيفيّت آن را به عرض رسانم .
ابن تراب گفت ازين ملوك كه به خدمت ايشان رسيدم از هر يك صفت كريهى ديدم الا تو كه همهء صفات تو پسنديده است . امّا چون است كه نزديكان خود را از خويش برحذر مىدارى و رحمت به مردمان دور مىآرى و در نگاه داشت خاطر ايشان اوقات مىگذرانى . [ 73 الف ]
سلطان بيضا گفت بدان كه پادشاهان به مثال آفتابند . بايد كه پادشاه همهء بندگان خداى را مساوى بيند ، بلكه فقرا [ را ] بر امرا بگزيند تا بر زيردستان ستم نرسد . پس من نزديكان خود را از آتش غضب خود برحذر مىدارم تا ضعيفان از جفاى قوىدستان مصون و محفوظ مانند « 3 » و در باب نگاهداشت خاطر فقيران از آن
هامش
( 1 ) . اصل : اعلى ( از نسخهء ق آورده شد ) .
( 2 ) . محتمل است كه بيتى بوده و به اين صورت به نثر درآمده است . شايد : ديدن روى توام دولت بىپايان است .
( 3 ) . اصل : ماند .