كيومرث هوشنگ را ملول ديد . او را غمگين ديدنش « 1 » بار نداد و پادشاهى به او مسلّم داشت و او فرمانروايى و ملكآرايى را به سرحدّ كمال رسانيد و اكثر پيرايهء جهاندارى به قوّت طبع سليم و روشنى « 2 » ذهن مستقيم مهيّا ساخت .
اول كوهها را همه گشت و يك به يك سنگها را گداخت و معادن پيدا كرد و لعل و فيروزه و زر و سيم از سنگ برآورد و خزينه ساخت ، و از براى دفع ملال « 3 » سگ و يوز را به صيد آموخته طرح شكار انداخت ، و جهت دفع سرما پوستين سنجاب و سمور و قاقم و قندز و آس و مثل اينها ترتيب كرد ، و از براى اسپ زين و لجام فرمود ، و شتر در زير بار كشيد ، و از اسپ و خر استر حاصل كرد .
و چون به زمين كوفه رسيد هوايش او را خوش آمد و شهر كوفه را بنا كرد و جهت آبادانى جويها كند و درخت نشاند . روزى كه شهر تمام شد [ 70 ب ] فرمود كه ارّه ساختند و از كوه درخت بريدند و درها تراشيدند .
و اكثر پيرايهء شهريارى ازو ترتيب يافت ، و اول كسى كه بر تخت نشست او بود و پادشاهان را تخت نشستن « 4 » ازو ماند .
و فخر الدين گويد يوسون مملكت مثل دربان و جارچى كه [ در ] درگاه سلطنت عمده است از زنبور عسل [ ياد ] گرفته و او در ملك عالم پنجصد سال سلطنت كرد و مغان او را پيشداد خوانند « 5 » و پيشداديان عبارت از اولاد اويند .
گويند شبى در خواب ديد كه قيامت قايم شده ازو سؤال امور مملكت مىكنند .
چون بيدار شد متنبّه گرديد . پسرى داشت تهمورث نام . پادشاهى را به او داد و خود گوشهء كوهى گرفته عزلت اختيار كرد . اين بود قصّهء هوشنگ و عزلت گزيدن او .
چون خواجه عقيل الدين سخن تمام كرد از دور پيادهء شير رفتارى نمودار شد كه از دوندگى از باد سبق مىبرد . چون نزديك رسيد وظيفهء دعاگويى و ثناگويى به جاى آورد .
هامش
( 1 ) . اصل : ديدن آتش ، ق : دلش بار نداد .
( 2 ) . اصل : روشن . ق : ذهن سليم .
( 3 ) . كذا ، محتمل است كلمهاى پس از آن افتاده مانند گرسنگى .
( 4 ) . اصل : نشستى .
( 5 ) . اصل : خواند .