تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
ليث زمين ادب بوسيده و ماجراى گذشته را تقرير كرد . پادشاه را ملاحظهء او به غايت پسنده « 1 » آمد و گفت تو قابل « 2 » هر رعايت كه كنند هستى . [ 57 ب ] او را به خدمت باز داشت و در مرتبهء اول او را مهتر ده كس كرد . چون مدّت ملازمت او به چهل روز رسيد امير صدكس كرد . چون يك سال شد هزار كس كمر خدمت او در ميان بستند . همچنين هر روز فزون مىشد تا پادشاه وفات يافت . چون كلك قضا رقم به فرمان‌روايى او كشيده بود آفتاب سلطنت برو تافت و پادشاهان صفّار عبارت از اولاد اويند . غرض من ازين حكايت فايدهء حقّ نمك بود و هركس كه بدين صفت موصوف باشد بىشبهه به مرتبهء بلند و دولت ارجمند رسد . چون خواجه عقيل الدين سخن تمام كرد از دور پياده‌اى سرخ‌پوش پيدا شد كه از « 3 » تندى از باد سبق بردى . نزديك رسيد و دعا و ثناى ابن تراب را چنان‌كه آداب اهل خدمت است به‌جاى آورد . ابن تراب ازو پرسيد كه چه كسى و چه نام دارى و از كجا مىرسى . پياده گفت ايا گزيدهء شهنشاه عالم مرا شهاب تيزرو گويند و در خدمت ملك بهرام كه صاحب كشور سيم است مىباشم . حالا چند روز شد كه ملك بهرام خبر آمدن تو را شنيده و اسباب ضيافت ترتيب كرده ، آمادهء خدمتگارى است و مرا از غايت اشتياق ملاقات ، [ 58 الف ] با ملازمان پيش فرستاده كه چيزى از تو معلوم كنم . چون به شرف پاىبوس سرافراز گرديدم اگر اجازت باشد به خدمت ملك بهرام مژده رسانم . ابن تراب گفت درين كشور چند شهر است و ملك بهرام به صورت و سيرت چگونه است و دارالقرارش در كدام ديار است .
هامش
( 1 ) . ( پسنديده ) . ( 2 ) . اصل : قايل . ( 3 ) . اصل : كذا و شايد : در .