[ خصلت ] ارجمندى است كار پدر را پسند نكرد و در خور خود نديد . هر چند به خود خيال كرد كه از كارهاى دنيوى چه كار كند به خاطرش رسيد كه فرمانروايى و كشورگشايى . پس بدين خيال هرجا در آن نزديكى [ خبر از ] جوانى مىشنيد به انواع تلطّف و ملايمت مىطلبيد و اظهار اتّحاد [ و ] محبّت مىكرد و به او طريقهء دوستى در ميان مىآورد .
آخرالامر روزى ايشان را با خود در مقام يارى [ و ] در مرتبهء جانسپارى ديد . گفت اى ياران مدّتى است كه مرا خيال [ شهريارى ] در خاطر متمكّن شده و تا غايت بنا بر ملاحظه در اخفاى آن مىكوشم و افشاى آن اسرار را صلاح نمىديدم . اكنون كه شما را با خود در عين شفقت و مرحمت مىبينم در خاطرم مىآيد كه پردهء حجاب بردارم و گنجينهء راز در ميان آرم .
همه بر سر قدم برخاستند « 1 » كه ما مدّتى است لاف وفا [ ص 97 ق ] دارى زدهايم .
اگر آنچه در خاطر دارى با ما در ميان نياورى ما همه اغيار تو باشيم .
سامان گفت .
بيت
دارم هواى آنكه بكوشم به نام و ننگ * آرم عنان مملكت و سرورى به چنگ
ايشان همه گفتند به هر چه اشاره فرمايى و به هر راى كه بنمايى از سر قدم ساخته اقدام نماييم . « 2 »
پس همه با او بيعت كردند و در آن نواحى قلعهاى بود به استحكام از بناى حصار نيلفام سپهر محكمتر . او را مستحكم كرد و طبل كامگارى به نوازش درآورد و به اندك « 3 » زمان لشكر بسيار جمع كرد و لواى شهريارى را برافراخت .
غرض از « 4 » ايراد اين حكايت آن بود كه هركس را همّت مىبايد كه به اوج دولت برآيد .
ابن تراب گفت نيكو فرمودى . آفرين باد . ديگر چه بايد .
هامش
( 1 ) . اصل : خواستند .
( 2 ) . اصل : نمايم .
( 3 ) . مطالب مربوط به كشور دوم تا اين كلمه از نسخهء ق آورده شده . [ برگشت به نسخهء ت ] .
( 4 ) . اصل : ازين .