چنگ ديو افتادم . امّا بر قضا [ ى حاجت ] و طرب و رجوليّت كه خواصّ انسانى است قادر نيست و پيرايهء الماس شكاف ندارد ، به حمد اللّه تعالى . اكنون محلّ آمدن او شده . نمىدانم كه آن بدبخت با تو چه عقوبت خواهد كرد .
عبد الحميد گفت غم مخور كه خدا كريم است .
بيت
هرچند كه غم بود به ديدار * غم نيست چو « 1 » لطف حق بود يار
ايشان درين سخن بودند كه آن ملعون پيدا شد و قصد عبد الحميد كرد و عبد الحميد آيت [ ص 95 ق ] برو خوانده بردميد . به قدرت پروردگار آتشى جست و در ديو افتاد و بسوخت و آن پرىپيكر را در آن بيشه عبد الحميد خداوندى كرده متصرّف « 2 » شد و اين دولت از اعتقاد او بود .
ابن تراب گفت ديگر چه چيز بايد .
خواجه [ عقيل الدين ] گفت كه ديگر همّت كه بىهمّت كسى را كار نشايد و هركه همّت ورزيد بر مسند دولت رسيد . چنانكه سامان به بازوى همّت متصرّف سرير سلطنت گرديد و مدتها پادشاهى كرد و دولت شهريارى صد سال در خاندان او ماند و آل سامان عبارت از اولاد اوست .
ابن تراب گفت كه چگونه بوده است آن .
حكايت [ آل سامان ]
خواجه [ عقيل الدين ] گفت آوردهاند كه [ از ] نسل بهرام چوبين در ماوراء النهر مردى بود به امر شتربانى مرتكب و مدّت عمر خويش در آن كار صرف كرده و روزگار گرامى درين شيوه به سر آورده . او را پسرى بود نام او سامان .
بيت
به نامش رقم گشته نام شهى [ ص 96 ق ] * به دورش جهان را اميد بهى
چون نوبهار جوانى سامان به كمال طراوت رسيد از آنجا كه علوّ همّت
هامش
( 1 ) . اصل : چه .
( 2 ) . اصل : تصرف .