تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
خواجه عقيل الدين گفت ديگر نگاه داشت حقّ نمك مىبايد كه بسيار كسان بدين جهت به دولت رسيده‌اند . چنان‌كه ليث صفّار به سلطنت سرافراز شد . ابن تراب پرسيد كه قصهء [ ليث ] صفّار چگونه بوده . خواجه عقيل الدين گفت :

حكايت [ ليث و صفار ]

ارباب تواريخ آورده‌اند كه در ملك سيستان مردى بود به صفّارى مشغول و او را ليث صفّار مىگفتند و صفّار رويينه‌گر « 1 » را مىگويند و اين ليث دو پسر داشت : يكى يعقوب نام و ديگرى عمرو نام ، و ليث پيشهء صفّارى از پدر ميراث گرفته بود و از آن [ رو ] روزگارش به تنگ بود . آخر يك روز به خود گفت اين « 2 » چه اوقات است كه تو در دنيا مىگذرانى . دست از آن كار بداشت و با هر دو پسر آهنگ راه زدن كرد . اما در آن كار انصاف نگاه مىداشت . عاقبت در آن كار چنان قادر شد كه به وقت چاشت عمامهء زربفت آفتاب را از سر فلك در ربودى . شبى به خزانهء پادشاه زد [ 57 الف ] و آنچه در خزانه بود بيرون آورده باز به حركت طمع به خزانه درآمده به هر طرف دست مىكشيد كه چيزى ديگر به دست آورد . ناگاه مقدارى نمك خشكى « 3 » كه در لطافت بهتر از بلور بود به دستش آمد و در خانهء تاريك ندانست كه چيست . از روى امتحان زبان را برو زد ، ديد كه نمك است . متحيّر شد و به خود انديشيد كه تو را بدين پادشاه حقّ نمك در ميان آمد ، اكنون نشايد كه نمكش بخورى و مالش بدزدى . بدين سبب ليث اموالى كه برده بود به جاى نهاد . صباح خازنان را خبر شد . به خزينه درآمدند ديدند كه نقب كرده‌اند و هيچ نبرده‌اند . چون پادشاه بشنيد متحيّر شد . فرمود كه منادى كنند كه هر كس اين كرده بيايد كه ازو سؤالى است و هيچگونه قصدى ندارم و بدين معنى قسم ياد كرد . چون ليث پادشاه را در مقام سياست نديد خود را برو عرض كرد . پادشاه او را تحسين كرده گفت اى عيّارپيشهء فرزانه بعد از آن‌كه به خزانهء من دست يافتى جهت چه بود كه چيزى تصرّف نكردى .
هامش
( 1 ) . اصل : گرد . ( 2 ) . اصل : اى . ( 3 ) . اصل : كذا ( به قرينهء بلور شايد نمك سنگ مقصود باشد ) . نسخهء « ق » نمك است .