هركس مرا ده هزار درم كرم كند من او را چيزى بياموزم كه در وقت نزول بلاها دستگير او شود .
و جوانى عبد الحميد نام - در همهء كارها به صدق و اعتقاد تمام - و او چيزى كه در دنيا داشت ده هزار درم بود . چون [ از ] عالم غيب اين سخن شنيد آواز [ بر ] آورد كه اينك زر ، چه مىبايد كرد و آواز برآمد كه در آب انداز .
مرد نيكو نهاد هميان زر را در آب انداخت و خاطر از انديشهء سود و زيان [ ص 93 ق ] او پرداخت .
باز آواز آمد كه هرگاه تو را ورطهاى صعبناك پيش آيد اين آيت بخوان كه
« وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً »
( طلاق ، 3 ) .
و چون مرد اين بشنيد در خاطرش نشست . امّا اهل كشتى او را ملامت كردند كه زهى نادانى و سادهدلى كه نقد خود را بدان « 1 » مقدار سخن در آب انداختى و خود را پريشان و مهمل ساختى . تا آنكه روزى باد مخالف برخاست « 2 » و آن كشتى درهم شكست و اهل آن كشتى همه طعمهء ماهيان دريا شدند غير عبد الحميد كه به بركت آيهء كلام [ الله ] بر تخته پارهاى در پناه ربّ العزه ماند .
روز ديگر آب او را به جزيرهاى رسانيد . چون عبد الحميد از خطرات دريا به كنار آمد خدا را شكر كرده در جزيره به هر طرف مىگشت . ناگاه قصرى ديد نمونهء قصر بهشت و بر بالاى آن دخترى كه ديدهء [ ص 94 ق ] دوران چنان نازنينى نديده .
بيت
خورشيد ، در خجالت آن روى دلفروز * مه ، نيز منفعل كه نيايد برون « 3 » به روز
پيش رفت ديد دخترى سلام كرد و پرسيد كه تو كيستى .
دختر جواب سلام باز داد و گفت اى جوان بدان كه پدر من بازرگان بود . مرا به غايت دوست مىداشت و به هر سفر كه عزم كردى مرا با خود ببردى . امّا در سفر دريا باد مخالف كشتى سلامت ما را به سنگ ملامت [ غرق ] كرد و بدين جزيره در
هامش
( 1 ) . اصل : بدن .
( 2 ) . اصل : خواست .
( 3 ) . اصل : بيرون .