بيت
چو باشد شه ملك را [ ص 90 ق ] عدل و داد * كسى را ز قاضى نيايد به ياد
آخر به خدمت شديد عرض كرد كه آنچه به من جهت اين كار مقرّر كردهاى تصرّفش را جايز نمىدانم و مشاهره نستانم كه هيچكس را به من احتياج نيست .
شديد او را تسكين داده تحمّل فرمود و او به پاس سخن شديد به كار خويش قيام نمود .
روزى در ديوان دارالقضا نشسته بود كه يكى آمد كه تو را شديد مىطلبد . چون به حضرت پيوست ديد دو شخص « 1 » پيش او نشستهاند و چنان در مقام تعصّب و ستيزند كه گويا در ميان ايشان خونى شده .
بيت
ز هم در تعصّب قدم رانده پيش * گرهها در ابرو و سرها به پيش
شديد به قاضى گفت در ميان اين دو شخص قضيّهء عجيبى واقع شده . از ايشان يكى قطعه زمينى داشته به ديگرى فروخته ، و آنكس كه خريده در زمين يك خم زر يافته و مىگويد من از خداوند زمين و درخت خريدهام و خم زر كه يافتهام حقّ اوست . و سخن بايع آن است كه زمين و هرچه دروست به او فروختهام و مرا درين حقّى نيست . [ ص 91 ق ] تو چه مىفرمايى .
قاضى از ايشان پرسيد كه فرزند داريد . يكى گفت پسرى دارم و ديگرى گفت دخترى دارم . قاضى ايشان را مواصلت نمود و خم زر را بديشان تسليم نمود . بعد از آن نفسى به امتداد برآورد .
شديد سبب را پرسيد .
گفت مشاهره كه گرفته بودم در دل من گرهى بود . اكنون بدين حكم بگشود .
ملك برجيس گفت غرض من از بيان اين داستان آن است كه تو را معلوم باشد كه من حالات ايشان را دانستهام و در صحبت ايشان به غفلت ننشستهام .
چون ملك برجيس اين بگفت ابن تراب رخصت گرفته متوجّه كشور ديگر شد .
هامش
( 1 ) . اصل : شخصى .