چندان كار فرموده بود ، چنانچه به دارالقضا حاضر گرديد خداوندانش نشناختند .
بيت
شده در زير بار از كار بسيار * مثال عنكبوتى لاغر و زار
اگر رفتى به سويى از پى كاه * بيفتادى دو جا در يك قدم راه
برو از زندگانى صد گرانى * طلبكار اجل از زندگانى
قاضى در چهرهء ايشان [ ص 87 ق ] به واسطهء درازگوش ملامت تمام مشاهده نمود . گفت اى ياران اين درازگوش آنقدر نبوده كه شما با هم نزاع كنيد ، مناسب آن است كه صلح سازيد .
ايشان گفتند : به هرچه فرماييد .
قاضى فرمود درازگوش را بها كنيد و قيمتش را با هم قسمت كنيد . چون دلّال آمد به بيست درهم بها كرد .
قاضى گفت اى زاهد تو را درين اوقات صرف درازگوش ، چه شده .
زاهد گفت من سى درم كاه و جو صرف او كردهام .
ايشان گفتند ما اين درازگوش به تو ارزانى داشتيم .
زاهد گفت مرا خر نمىبايد . من علوفهء خويش فروختهام او را نگاه داشته [ ام ] آنچه مرا خرج شده شفقّت فرماييد .
القصّه آن فقيران ده درم ديگر دادند و از دارالقضا بيرون رفتند . اين حكايت را از آن ايراد كردم كه احوال و اوضاع اين مردم بر تو واضح گردد .
ملك برجيس گفت من ايشان را آزمودهام و نيك و بد ايشان را تحقيق نمودهام .
اوّل آنكه به همه پيداست كه زهد و عبادت [ ص 88 ق ] از براى خداست نه از براى رياست و عدالت . قضات را چنان شنيدهام كه وظيفهء امر قضا را بى آنكه به واجبى در آن امر قيام نمايند به حيلت نپذيرفتهاند . چنانكه در زمان شديد قاضى يك سال به مسند قضا نشسته هيچ كس را كار به دارالقضا نرسيد و او پيش شديد رفت كه يك سال شد كه بدين منصب تفويض يافتهام درين مدّت هيچكس را به من احتياج نشده و به من هرچه مىدهى حرام مىدانم و بعد اليوم نمىستانم .
شديد او را تسكين داد و گفت صبر كن كه آخر بيچارگان را كار از تو خواهد