تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
بيت
بيمشان ذرّه‌اى « 1 » ز خالق نَه * شرمشان هيچ از خلايق نَه گر امانت به دستشان افتد * صاحب مال [ ص 85 ق ] در قران افتد
مثل آن قاضى و زاهد كه درازگوشى « 2 » از دو مسكين به مكر گرفتند . ملك برجيس پرسيد كه چگونه بوده است آن .

حكايت [ قاضى و زاهد و دو مسكين ]

ابن تراب گفت آورده‌اند كه دو جوان با يكديگر به تحصيل علم در گوشهء مدرسه مصاحب بودند . آخر يكى صاحب قضا شد و ديگر به وادى زهد و تقوى افتاد . روزى زاهد به خدمت قاضى آمده بعد از اظهار اتّحاد گفت جهت قوت لايموت امسال محقّر زراعتى كرده‌ام ، امّا زمينش كم‌زور واقع شده . چنان‌كه اگر اندكى شورناك گردد نابود خواهد شد . درين باب از ملازمان توقّع دارم كه امداد نمايند . قاضى گفت ساعتى توقّف فرماى تا اين خدمت به‌جا آرم . درين محلّ دوكس به خدمت قاضى آمدند . يكى گفت مدّتى بود كه درازگوشى گم كرده بودم و حالا در دست اين شخص شناخته‌ام . قاضى گفت درازگوش را حاضر بايد كرد . چون درازگوش را آوردند قاضى از متصرّف پرسيد كه اين مرد مىگويد درازگوش [ ص 86 ق ] از آن من است و در دست او به غير حقّ است ، تو چه مىگويى . مرد گفت كه اين درازگوش خانه‌زاد من است و او غلط شناخته . قاضى از ايشان گواه طلبيد و گفت درازگوش را به مرد امينى بسپاريد . بعد از آن هر دو گواه خود را بياريد . ايشان گفتند ما مردم روستاييم و اين‌جا هيچ‌كس را نشناسيم . قاضى زاهد را طلبيد و گفت شما نگه داريد و ايشان از پى گواه رفتند . قضا را بديشان مشكلى افتاد كه در آن زودى نتوانستند آمد . بعد از آن‌كه آمدند و گواهان آوردند قاضى به خانهء زاهد كس فرستاد كه درازگوش را بياور و زاهد درازگوش را
هامش
( 1 ) . اصل : زره . ( 2 ) . اصل : + كه .