آمد و گفت آنچه لازم شفقّت بود نمودى . غرض من ازين سفر ملازمت تو بود به خدمت رسيديم و بدان سعادت مشرّف گرديديم ، به حمد اللّه تعالى .
بيت
غرض من ز سفر دولت ديدار تو بود * للّه الحمد كه آن بخت ميسّر گرديد
اكنون رخصت مىخواهم كه بعضى جاها كه نديدهام تماشاى نمايم . امّا از تو سه سؤال دارم . اگر به جوابش التفات نمايى شكر آن را بگزارم « 1 » .
ملك گفت سؤال كن .
ابن تراب گفت تو پادشاهى و حضرت ايزد تعالى لواى حشمت تو برافراشته و بر سر بندگان باز داشته كه شب و روز در فكر دشمن ملك باشى و بايد كه غنيمه شب از نهيب تو تا روز پهلو بر بستر راحت نتواند نهاد و در سالى دو روز در يك منزل نتواند ايستاد ، تا مقيمان ديار تو از تفرقهء روزگار در امان باشند « 2 » . چون است كه تو [ ص 84 ق ] صحبت جمعى را گزيدهاى كه هرگز چهرهء سخا و كرم را در آينهء خيال نديدهاند و اوقات شريف را در گوشهء مدرسه به نان وقف كه آب ته سبوى مستان بهتر از آن باشد گذرانيدهاند .
بيت
پيوسته پى وظيفه دلتنگ * اجزاى سبق بهانهء جنگ
دانش طلبان ز بهرِ خالق * بلك « 3 » از پى خدمت خلايق
و بعد از مدّت مديد كه به افلاس هرچه تمامتر در گوشهء مدرسه بودهاند و بر گمان آنكه كليد مدينهء علم بديشان و اصل شده و آنچه كمال دانايى است حاصل كرده تلاش منصب قضات كرده و ديگر روى به زاويهء زرق و ريا « 4 » آورده و هركدام ايشان مردم را در يك لباس فريفتهاند و از براى وجه معاش كارگاهى گشودهاند و خود را در نظر خلايق مقبول خالق نموده و در اصل چنان [ اند ] كه عيّارپيشهگان هفت كشور در كار ايشان حيرانند .
هامش
( 1 ) . اصل : بگذارم .
( 2 ) . اصل : باشد .
( 3 ) . اصل : بلكه .
( 4 ) . اصل : رزق دريا .