فرمود كه برابر آهن روى آوردند [ و ] در هم ريختند و آتش را دم زدند « 1 » تا همه گداخته شد . حكم فرمود تا روى گداخته را در ظرفها كردند و بر سر [ 17 ب ] آن كوه برده و مىريختند تا با آهن مخلوط شد . پس توقّف كردند تا سرد گرديد و در ميان ايشان سدّى بدين نوع بست و مسلمانان بدين طريق از شرّ باز رستند . اين بود قصهء سكندر و سدّ بستن او .
غرض « 2 » من از اين حكايت آن است كه سكندر جهت رعايت رعيّت مال از ايشان قبول نكرد كه پادشاه را رعايت رعايا لازم است . من نيز برآنم كه ممالك به نور آفتاب عدالت روشن گردانم و طريق عدل و انصاف را به نظام رسانم .
بيت
آن بود سلطان كه چون آرام يابد بر سرير * جمله عالم را بيارايد به عدل و داد خويش
گر چنين باشد بسى باشد بقاى عمر او * ور كند بنياد ظلم او بركند بنياد خويش
چون كيوان بخت قصهء سكندر به اتمام رسانيد ابن تراب او را وداع كرده متوجّه كشور ديگر « 3 » گرديد .
هامش
( 1 ) . اصل : زنند .
( 2 ) . اصل : عرض .
( 3 ) . مقصود كشور دوم است .