فردوسى - عليه الرحمه - در شاهنامه آورده است كه او گريخته به شهر در آمد . بعد از آنكه فريدون شهر نيز گرفت و دختران جمشيد كه خالان « 1 » فريدون بودند ضحّاك را گرفته به دست او دادند .
فريدون فرمود تا او را به كوه دماوند بردند و سرنگون در چاه آويخته دست و پايش را بر ديوار ميخدوز كردند ، و فريدون پادشاه عالمگير شد و خيل بنىآدم را از ظلمت كفر باز رهانيد و به بيت الانوار اسلام رسانيد و پانصد سال بر سرير كامرانى سلطنت كرد .
غرض « 2 » ازين روايت آن است كه اگر فريدون به خاطر نقش سفر نبستى و همان جايى [ را ] كه اول داشت غنيمت شمرده در مسند هند نشستى يمكن كه بدين سلطنت سرافراز نگشتى .
[ سلطان عادلشاه و ابن تراب و عقيل الدين ]
چون ابن تراب [ 33 ب ] قصّهء فريدون را به آخر رسانيد خواجه رغام را مجال جواب نماند و ماجراى ايشان به حضرت سلطان عادلشاه رسيد .
چون حضرت سلطان در بند رعايت ابن تراب بود ايشان را طلبيده از ابن تراب پرسيد كه از اين سفر چه مراد دارى كه در تمنّاى آن بىاختيارى .
ابن تراب گفت :
بيت
ايا مهربان مالك ملكبخش * كه عالم همه سر به سر زان تست
زحل با همه سربلندى كه هست * برين قصر فيروزه دربان تست
درين خانه از نيك و بد هركه هست * چو من جمله را چشم در خوان تست
شنيدهام كه عرصهء عالم هفت كشور است و حضرت پادشاه سرير فرمانروايى هر كشورى را به يكى از بندگان خود عنايت نموده است و عجايب و غرايب در آن ديار بسيار مىباشد . اگر رخصت شود چند روزى گرد آن ممالك برآيم و گره آرزومندى [ را ] كه در خاطر دارم گشوده باز به خدمت مراجعت نمايم .
سلطان عادلشاه خواجه رغام را گفت تو چه صلاح مىبينى .
هامش
( 1 ) . جمع خاله .
( 2 ) . اصل : عرض .