ساخت ونقاش بىنظير بود وجملهء شكلها وصورتهاى عالم بر أوراق دفترى نقش كرده وآن را ارتنگ نام نهاده ، دعوى پيغمبرى مىكرد ومىگفت كه معجز من آن است كه به انگشت دست وپاى دايرهاى بكشم كه چون پرگار بر آن نهند هيچ تفاوت نداشته باشد والفي در حرير مىكشيد وپنج گز ، آنچنان راست كه از يك تار موى باريك تجاوز نمىكرد .
اما بعد در حوالي مشرق چين كوهها وآبها فراوان باشد وأنواع نباتات وحيوان . وبعد از آن به معبر مىرسند وبه قهستان كه سيصد فرسنگ طول وصد وشصت فرسنگ عرض دارد وطرف غربى اين قهستان سرحد هندوستان است وطرف جنوبي ساحل درياى هند ، كوهى چند ديگر كشيده تا شهر زيتون وقنوج دار الملك هند قريب پانصد وپنجاه فرسنگ طول ودر آن نزديكى كوهى است كه هفت فرسنگ بلندى دارد وصحرائى باشد كه در حوالي آن كوههاى بلند است ودر آنجا نمىتوان رفت . ودر آن صحرا الماس بسيار بود ومردم بر سر كوه مىروند وگوشت پارهها بر منجنيق مىنهند ودر آن صحرا مىاندازند وچون بر زمين مىآيد ، الماس در أو مىنشيند . كرگس وديگر مرغان مردار خوار آن را برمىدارند وبر سر كوه مىآرند وچون مىخورند الماس مىريزد ، برمىچينند ، هواي اين منزل گرمتر از چين باشد .
حكايت
وقتي بازرگانى از خراسان ديد كه در آن نواحي شخصي زرع مىكرده پرسيد كه چه مىكارى ؟ گفت « آهن . » بازرگان تعجب كرد . هندو گفت اين عجبتر از آن است كه مىگويند در ولايت شما سنگپاره مىافتد بعضي يخ مىبندند . وهر دو متحير سخن يكديگر شدند وتعجب نمودند
و