ودر تاريخي چنان ذكر مىكند كه إسكندر مىخواست كه از دريا خليجى به موضعي كشد وبه آن سبب يونان آب گرفت .
وهواي يونان چنان باشد كه هركس در آن هوا بگذرد ، هرچه در جميع عمر به أو واقع شده باشد باز به خاطرش رسد .
بطلميوس حكيم در حالت رحلت كوهى معين كرد كه مرا بر سر آن كوه دفن كنيد وفلان روز از فلان سال بيائيد كه من زنده شوم . تاريخ بنوشتند وجماعتى اين سخن را اعتبار نكردند . وطايفهاى گفتند بطلميوس حكيمى فاضل بود ، سخن أو بىمعنى نباشد . اتفاق كردند ودر روزى كه وعده داده بود ، بر سر قبر بطلميوس رفتند ومسافتى راه بود ، چند روز برداشت ودر آن حالت آب گرفت ومردم هلاك شدند . وآنان كه بر سر قبر بطلميوس رفته بودند ، خلاص يافتند وگفتند زنده شدن أو اين بود كه مىخواست مردم را از غرق خلاص دهد .
بعد از آن در غربى ملك مصر دو چيز مىگويند كه هست يكى أهل عالم به اتفاق مىگويند وآن عنقاى مغرب است كه عوام فارسي زبان « سيمرغ » مىخوانند وآن مثلي است كه هيچكس مشاهدهء آن نكرده . واين يكى ديگر كه جهودان مىگويند آن است كه ايشان برآنند كه شهري هست كه از مصر تا آنجا پانصد فرسنگ است واز أسباط بني إسرائيل دو سبط در آن شهر مىباشند وهر هفته شش روز ريگ گرد آن شهر مىگردد وهيچكس نمىتواند آمد ونمىتواند رفت وروز شنبه باز مىايستد وهركس كه مىخواهد كه در بيرون يا در شهر آمدوشد كند مىتواند كرد . واين سخن محال است كه اگر شهري چنين بودى ، مسافران خبر دادندى ، چه تا به اقصاى مشرق ومغرب همه وقت بازرگانان مىآيند ومىروند .
دليلي ديگر بگوئيم كه جوابي ساكت باشد جهودان را كه ايشان را
هفت كشور يا صور الأقاليم — صفحة 75
مساهمون: ستوده
ص٧٥