تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منظر الأولياء ( در مزارات تبريز و حومه ) ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
چون‌كه بادى پرده را درهم كشيد * سر صحن خانه يكسر شد پديد
262
چون ملك بقا نشد ميسر * ز آن جمله به كل طمع بريديم
226
چون موى بند حورا چون پارهء پرى * چون ناخن بريده چو ابروى مرد پير
231
چون نيم‌طوق فاخته از زر ساخته * يا در كنار ماه درفشان درفش مير
231
چهار شهر است خراسان را از چهار طرف * كه وسطشان به مسافت كم صددرصد نيست
223
حبذا خاك ساكنان رهش * پاك‌بازند پاك از اهوا
119
حبذا شهر نشابور كه در روى زمين * گر بهشت است همين است و گرنه خود نيست
223
حق ز تنم بركشيد پيرهن هستيم * يوسف من با من است من چه كنم پيرهن !
170
خاقانى آن كسان كه طريق تو مىروند * زاغند و زاغ را روش كبك آرزوست
221
خداى تخم حسود از زمين براندازد * اگر حسود نباشد جهان گلستان است
163
خلق در ظلمات وهم‌اند و گمان * كى توان آورد وصفش در بيان
108
خواهى كه به واليان كوهت ببرند * مگذر ز گجيل رو ز چرنداب متاب
159
دجله را امسال رفتارى عجب مستانه بود * پاى در زنجير و كف بر لب مگر ديوانه بود
194
در باغ جمال ماهرويان * ريحان و گل و بنفشه چيديم
226
درختى كه تلخ است وى را سرشت * گرش برنشانى به باغ بهشت
124
در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل * هركه دارد ميل ديدن در سخن بيند مرا
261
در سه گز قد عالمى پنهان شده ! * بحر اعظم در نمى پنهان شده !
145
در كسوت خاص آمده عامى چند * بدنام كنندهء نكونامى چند
230
در ميان من و محبوب حجاب است همام * وقت آن است كه آن هم ز ميان برخيزد
231
درنيابد حال پخته هيچ خام * پس سخن كوتاه بايد و السلام
252
دل از من برد و رخ از من نهان كرد * خدايا با كه اين بازى توان كرد
138 ، 154
دو زاع كمان با عقاب سه پر * بديدم به يك گوشه آورده سر
227
دوست به دنيا و آخرت نتوان داد * صحبت يوسف به از دراهم معدود
179