ديد حشرى چو آن عمارت گفت * بهر تاريخ او « عمارت شاه » [ - 1017 ]
56
ديدى كه چه كرد اشرف خر * او مظلمه برد و ديگران زر !
191
« ذال » و « يا » رفته بود از هجرت * رفت در پرده قطب شيرازى
160
رخ بر رخ دلبران نهاديم * لحن خوش دلبران شنيديم
226
رشيد ملت و دين چون رحيل كرد به عقبى * نوشت منشى تاريخ او كه « طاب ثراه »
213
رفتيم به مكهء مبارك * در خدمت مصطفى رسيديم
226
ز اعتدال هوا حكم جانور گيرد * اگر به نوك قلم صورتى كنند نگار
224
زاهدا تو بهشت جو كه كمال * وليان كوه خواهد و تبريز
120
ز بداصل چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن
126
ز بدگوهران بد نباشد عجب * نشايد سياهى ستردن به شب
125
ز سنگانداز او گر سنگ جستى * پس از قرنى سر كيوان شكستى
230
زلفت به جادويى ببرد هركجا دلى است * وانگه به چشم ابروى نامهربان دهد
224
ز ناپاكزاده مداريد اميد * كه زنگى به شستن نگردد سفيد
125
زنده چو نفس حكيم نام من از تازگى * گشته چو مال كريم حرص من از زندگى
221
زنى چگونه زنى خير خيّرات جهان * به زور بازوى خود خصيتين شيخ حسن
190
ز هجرت نبوى رفته هفصد و چل و چار * در آخر رجب افتاد اتفاق حسن
190
ساربانا بار بگشا ز اشتران * شهر تبريز است كوى دلستان
97
سالها بايد كه تا اين گردش گردون شبى * عاشقى را وصل بخشد يا غريبى را وطن
248
سپاس از خدا ايزد رهنما * كه از كاف و نون كرد گيتى بهپا
220
سرانجام گوهر به بار آورد * همان ميوهء تلخ بار آورد
125
سرّ پنهان است اندر زير و بم * فاش گر گويم جهان برهم زنم
252
سر خدا كه عارف سالك به كس نگفت * در حيرتم كه بادهفروش از كجا شنيد
249
سينهء خالى ز مهر گلرخان * كهنه انبانى بود در استخوان
123