سرودهها
آخر نه دل به دل رود انصاف من بده * چون است من به وصل تو مشتاق و تو ملول
91
آدمى مخفى است در زير زبان * اين زبان پرده است بر درگاه جان
262
آنچه نى مىگويد اندر اين دو باب * گر بگويم من جهان گردد خراب
252
از آن پيش كآورد گيتى پديد * همه هرچه بد خواست دانست و ديد
220
از بهشت خداى عز و جلّ * تا به تبريز نيم فرسنگ است !
128
از دانهء شغل بازرستيم * از دام اجل برون جهيديم
226
از درون شو آشنا و وز برون بيگانه باش * اينچنين زيباروش كم مىبود اندر جهان
267
از رفتن شمس از شفق خون بچكيد * مهروى بكند و زهره گيسو ببريد
211
از مكافات عمل غافل مشو * گندم از گندم برويد جو ز جو
213
اگر تو يار ندارى چرا طلب نكنى * اگر به يار رسيدى چرا طرب نكنى
265
اگر سراى همين است و دلبران سراى * بيار باده كه من فارغم ز هر دو سراى
128
افضل الدين بو الفضائل بحر فضل * فيلسوف دينفزاى كفركاه
221
اگر او به وعده گويد كه دم دگر بيايم * مخوريد مكر او را بفريبد او شما را
163
ايام وفا نكرد با كس * بر گنبد او نوشته ديديم
226
اى چه خوش باشد كه سرّ دلبران * گفته آيد در حديث ديگران
251