شاعر مبدع منم جان معانى مراست * ريزهخور خوان من عنصرى و رودكى
221
شايد كه ز بعد ما عزيزى * گويد چو به مرقدش رسيديم
226
شب جامه سيه كرد در آن ماتم و صبح * برزد نفس سرد و گريبان بدريد
211
شد از نواحى قزوين شه جهان غازان * به سوى خلد كه باد آن جهان از اينش به
186
شش جهت را نورده زين شش صحف * كى يطوف حوله من لم يطف
134
شها تير دربند تدبير تو است * سعادت دوان از پى تير تو است
227
طبع را افسردگى بخشد مدام * مولوى باور ندارد اين كلام
109
عارف حقشناس شيخ كمال * كه جهان را به شعرتر بگرفت
129
عاشقم عاشقم به يار قسم * به سر زلف آن نگار قسم
153
عاقلان را غذاى جان باشد * عارفان را به از روان باشد
269
عشق حقيقى است مجازى مگير * اين دم شير است به بازى مگير
153 ، 154
عشقى كه رفتهرفته جنون آورد چه سود * ديوانه گشتن از نگه اولين خوش است
175
علم رسمى سربهسر قيل است و قال * نه از او كيفيتى حاصل نه حال
109
علم كز تو ترانه بستاند * جهل از آن علم به بود بسيار
109
علم نبود غير علم عاشقى * ما بقى تلبيس ابليس شقى
109
عمرم همه صرف شرح گرديد و نشد * يك قطعه ز ديوان كمالت مشروح
29
فحمدا له ثم حمدا له * على ما هدانا لشكر النعم
30
فر فردوس است اين فاليز را * شعشعه عرش است مر تبريز را
97
قبور بكوفان و اخرى بطيبة * و اخرى بفخ نالها صلوات
63
قبة الاسلام را هجو اى مسلمانان كه كرد * حاش لله بالله ار گويد يهود خيبرى
223
قرنها بايد كه تا يك مرد حق گردد پديد * بايزيد اندر خراسان يا اويس اندر قرن
248
قطرهاى گر بود در بحر مجاز * سوى درياى حقيقت گشت باز
112
كاب حيوان ز بهر خدمت او * بندهء خاك پاك شروان است
222