در ذكر احوالات جناب شيخ عبد العلى مجذوب ويجويهاى « 1 »
آن بزرگوار از محبوبان إله و از مجذوبان بارگاه است و صفات كمال او از حد غايت گذشته و در مرتبهء غلبهء جلال ، لباس مستعار را بر خود حرام ديده هرچه بودش قطع علاقه نمود .
تا عقل داشتم نگرفتم طريق عشق * جائى دلم برفت كه حيران شود عقول
صاحب روضة الاطهار كه در يك حساب معاصر آن بزرگوار بود در توصيف او از مقام قيل و قال گذشته او را به پايهء عين حال رسانده . آن بزرگوار از جانب پدر ، اولاد شيخ محمد گازر خسروشاهى بود و از طرف مادر اولاد خواجه محمد كججى . گويند چند نفر از مشايخ خسرو شاه توصيف او را شنيده از براى ديدن او به تبريز مىآيند . در خارج شهر بابا عبد العلى را ملاقات مىنمايند . مشايخ را افعال آن بزرگوار پسنديده نمىآيد و در خيال خود مىگويند كه مرد چرا بايد مكشوف العورت باشد كه او را از حدود شريعت وادارد و چطور مرد خدا در ميدان خودنمائى چنان جلوه نمايد كه در استهام ( ؟ ) و قطع انقطاع محبت عموم الناس تنها و مستهام ماند . قبل از اينكه ملاقات نمايند رجوع كردند . بعد از چند روز يكى از مريدان شيخ را بابا عبد العلى در راه ملاقات نموده مىگويد از زبان من به شيخ بگو :
حق ز تنم بركشيد پيرهن هستيم * يوسف من با من است من چه كنم پيرهن !
خوارقى كه از آن سرمايهء اخلاق نقل نمودهاند زياده از آن است كه به مقام تحرير و تقرير بيايد . اما از آنجائى كه بعضى اسرار و كلمات هدايت او در لباس جذبه و استهام ( ؟ ) بود كسى نمىفهميد و در حقيقت باطن بىظاهر به كار نمىخورد چنانكه ظاهر بىباطن هم به كار نمىخورد . آن است كه فرمودند : « من قال لا إله الا الله و جبت له الجنة » .
بعد فرمودند : بشرطها و شروطها . اگرچه مجذوبان مادهء محبت قطع علايقات از همه ما
هامش
( 1 ) . روضات الجنان ، ص 486 ؛ روضة الاطهار ، ص 77 .