نموده و آن حضرت قصد مصر فرمود بابا عبد الرحمن هم ترك تبريز نموده ميان قبيلهء آققويونلو رفته در خدمت ابو نصر حسن بك پسر قراعثمان ، عزيز و محترم شد . از آنجا كه در ميانهء امير حسن بك و جهانشاه و بزرگان اين دو خاندان ، عداوت قديم بود و به واسطهء قلاع رفيعه كه در تحت تصرف امير حسن بك بود هر سال اذيت و آزار بر رعاياى جهانشاه مىرسيد دفع او را بر عهدهء رستم بن ترخان نهاده ، خان مزبور دائم اوقات با صد هزار سوار بر استيصال قوم امير حسن بك يكجهت بود تا بهار روى صحرا را زمرد رنگ كرده بود ترخان از تركتاز خود دست برنمىداشت وقت خزان برگشته حدود را محكم مىكرد كه كسى دست و پا نتواند زد . روزى امير حسن بك به بابا عبد الرحمن شكوهء بسيار از اذيت و آزار اين ترخان مىنمايد . بابا عبد الرحمن اشاره به غلامى كرد كه در حضور ايستاده و شمشير در دست داشت كه من قتل اين ترخان را به عهدهء تو نهادم كه با اين تيغ ، گردنش بزنى ! چندى نگذشت كه بر اين ترخان دست يافته به دست همان غلام با همان تيغ كشته گرديد . امير حسن بيك چون اين كرامت را از آن جناب ديد عرض كرد اگر ترا اينطور دست تصرف هست چه مىشود كه يك دفعه ما را آسوده كرده دفع جهانشاه را نمائى ! فرمودند هركس را مقامى در مأموريت خود هست ، اجازهء قتل جهانشاه را محول به عهدهء سلطان جنيد نمودهاند .
وفات [ 62 ] آن جناب در سال هشتصد و هشتاد و شش ( 886 ) مطابق سال چهارم از جلوس سلطان يعقوب آققويونلو بوده .
گويند اين رستم بن ترخان از اولاد ترخان اكبر بانى شهر حاجى ترخان بوده . و الله اعلم .
مزار لازم الانوار آن بزرگ در محلهء ششكلان در جوار ذوق اوليا حضرت دوست خدا بوده .
در بيان حالات شمس المعالى حضرت دادا على رومى « 1 »
نسب مولانا از طرف پدر به عين الدين پروانه كه امير الاسراى روم بود [ مىرسد ] كه
هامش
( 1 ) . روضات الجنان ، ص 271 ؛ روضة الاطهار ، ص 55 .