و به دعاى هيچكس فتح بابى نشد . لابد كس به بابل فرستادند و اين مرد را طلب نمودند تا در حق ايشان دعائى كند . اهالى بابل نپذيرفتند . لاجرم پنجاه نفر از اهالى شوش را به رسم گرو به بابل روانه كردند تا اين مرد بدين شهر آمد و به دعاى او خداوند باران فرستاد . بعد از آن اهالى شوش به مراجعت او راضى نشدند و از سر آن پنجاه كس گروى گذشتند و در اين شهر بود تا انتقال نمود . ابو موسى صورت اين حال را به عمر نوشت . عمر از اصحاب جوياى اين مطلب شد . هيچكس ندانست جز حضرت امير المؤمنين على عليه السلام كه او فرمود دانيال است و قصهء دانيال را با بخت النصر و اسيرى او از بيت المقدس به بابل را بيان فرمود و عمر را فرمود صواب آن است كه به ابو موسى امر كنى كه آن جسد را از دخمه بيرون آورد و بر او نماز گزارده جائى كه دست مردم شوش به او نرسد دفن كنند . برحسب فرمان حضرت امير المؤمنين على عليه السلام ، عمر ، ابو موسى را امر كرد و ابو موسى جسد دانيال را بيرون آورد و كفنى بالاى كفن اولى بر او پوشانيد و بر او نماز كرد . آنگاه آب شوش را از رودخانه بگردانيد و در اين گذرگاه آب ، قبرى حفر نمود و او را مدفون ساخت و سر قبر را با سنگهاى بزرگ پوشيده داشت و آب را به مجراى خود جارى كرد و آب از روى قبر او روان شد .
بعد از فتح رامهرمز ، جرير بن عبد الله بجلى و نعمان بن مقرن با مردم خود نزد ابو موسى آمدند و لشكر اسلام بههم پيوستند . آنگاه ابو موسى لشكر بياراست . جرير بن عبد الله را بر ميمنه و نعمان مقرن را بر ميسره گماشت و جناح را ابن عازب مواظب شد و عمار ياسر سركردهء سواران گشت و حذيفهء يمانى امارت پيادگان يافت . بدين سبك راندند تا به تستر نزديك شدند . هرمزان از تستر بيرون تاخت و شجاعان و بزرگان عجم و شاهزادگان فارس از يمين و شمال باشكوه هرچه تمامتر مىآمدند . ناگاه مردى از مسلمانان خود را بر سپاه عجم زد و بسيارى را بكشت تا كشته شد . آنگاه دو لشكر به يكديگر ريختند و جنگى سخت كردند . از سپهسالاران عجم ، مردان شاه كه مردى بسيار شجاع بود با هزار سوار دلير از لشكر عجم بر ميسرهء سپاه كوفته حمله نمود . قبيلهء بنو بكران وائل و جماعتى از مردم كه در آنجا جاى داشتند مكرى كرده هزيمت مانند حركتى كردند . مردان شاه ايشان را گريخته پنداشت و
مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 743
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٧٤٣