سيم :
و ملك گفت چه حرمت و عزت بخصوص اين مردخاى شده است و ملازمان ملك كه او را خدمت مىكردند گفتند كه او را هيچچيز صادر نشد .
چهارم :
و ملك گفت در حياط كيست در حالتى كه هامان به حياط بيرونى سراى ملك آمده بود تا اينكه بخصوص آويختن مردخاى بر چوب دارى كه از برايش حاضر ساخته بود به ملك بگويد .
پنجم :
و بندگان ملك وى را گفتند كه اينك هامان در حياط مىايستد و ملك گفت كه درآيد .
ششم :
و هامان در آمد و ملك وى را گفت به كسى كه ملك ميل به احترامش دارد چه كرده شود و هامان با دل خود مىگفت كه ملك از من زياده حرمت به كه ميل دارد كه بكند .
هفتم :
و هامان به ملك گفت كسى كه ملك ميل به احترامش دارد .
هشتم :
براى او لباس ملوكانه كه ملك مىپوشد و اسبى كه ملك سوار مىشود و تاج ملوكانه كه بر سرش نهاده شود بياورند .
نهم :
و آن لباس و آن اسب به دست يكى از عالى سروران ملك داده شود و به آن مردى كه ملك ميل به احترامش دارد بپوشانند و او را در ميدان شهر بر اسب سوار كنند و در حضورش ندا كنند كه به مردى كه ملك ميل به احترامش دارد چنين كرده خواهد شد .
دهم :
آنگاه ملك به هامان فرمود تعجيل نموده آن لباس و آن اسب را بهطورى كه گفتى بگيرد به مردخاى يهودى كه در دروازهء ملك مىنشيند چنين كن و از هرچه گفتى چيزى كم نشود .