مطلب را به او اظهار كرد . فرهاد كه شيرين را ديد و گفتار او را شنيد شيفته و عاشق او گرديد و آن جوى را ساخته تمام كرد و روز به روز عشق او به شيرين زياد شد تا شهرتى تمام يافت و مسموع خسرو گرديده او را طلب كرد و از او سؤالات در باب عشق به شيرين نمود . او بدون نحاشى بىباكانه جوابها گفت . خسرو را اين فقره بر خاطر گران آمده خواست او را هلاك نمايد . اما نه به اين قسم كه صريح و ظاهر امر به كشتن او دهد . لهذا او را به امرى مهلك و متلف وادار نمود و آن كندن كوه بيستون بود و وصل شيرين را معلق به انجام اين خدمت كرد چنانكه نظامى فرمايد :
به كوهى كرد خسرو رهنمونش * كه مىخواندند هركس بيستونش
فرهاد دامن همت بر كمر زده به زودى اين صفحهء كوه را تراشيد و در هر نقطه نقشى بديع مرتسم نمود . خسرو را گفتند اينطور كه فرهاد كار مىكند عن قريب كار را به انجام مىرساند . ناچار خسرو يكى را بر آن داشت كه به بيستون رود و خبر مرگ شيرين را دروغى به فرهاد دهد . چون اين خبر به فرهاد رسيد با تيشهاى كه به دست داشت خود را هلاك كرد و يكى از شعراء كه ظاهرا هندى باشد در اين معنى گفته :
نگذشت بيستون ز سر خون كوهكن * تا خون كوه كن ز سر بيستون گذشت
وحشى در شيرين و فرهاد گويد :
يكى فرهاد را در بيستون ديد * ز حال بيستونش باز پرسيد
ز شيرين گفت در هر سو نشانى است * به هر سنگى ز شيرين داستانى است
فلان جا ايستاد و سوى من ديد * فلان نقش از فلان سنگم پسنديد
فلان جا ماند شبديز از تك و پوى * به گردن بردم او را تا فلان كوى
غرض زين گفتگو بودش همين كام * كه شيرين را به تقريبى برد نام
و از اين قبيل ابيات بسيار است . اما اينها هيچيك سند جغرافى و تاريخ نمىشود و ايرادى نيز بر صاحبان آنها نيست چه غرض آنها غير از نگارش جغرافى و تاريخ بوده و مقصود مفهوم اهل ذوق هست و آنچه در تواريخ ، خاصه در روضة الصفا در باب شيرين مسطور است اين است كه شيرين دخترى بود كه در مبدأ حال خدمت يكى از اكابر فرس مىكرد و خسرو در بدايت جوانى گاهگاه به خانهء آن بزرگ مىرسيد و با شيرين