مذكوره خود از صرافت افتاد . اما چون ميل اسكندر هميشه در اقدام به كارهاى تازه و مشكل بود ، بهجاى خود خواست سردارى را مأمور مهم مزبور نمايد كه هم طرف اعتماد او باشد و هم چندان معتبر باشد كه صاحبمنصبان و قشون و كسانى كه او را همراهى مىكنند از او تمكين داشته باشند و نيز جلادت و رشادت او مقتضى قبول اين سفر پرخطر و كار صعب باشد . از من سؤال كرد كه در ميان سرداران من كه را سزاوار و مرد اين كار مىدانى ؟ چند نفر را اسم بردم . اسكندر آنها را احضار كرد و به هريك جداجدا اين تكليف را نمود . بعضى از دهشت و وحشت تمكين نكردند ، بعض ديگر خفت عقلشان مانع قبول آمد و برخى كه هم رشادت داشتند و هم عقل ، حب وطن و ميل به زود رسيدن به يونان دامنگيرشان بود . اسكندر درماند . من به اسكندر گفتم اگر اجازه دهى سردارى اين كشتيها را من اختيار مىكنم و اگر خدا خواسته باشد كشتيها و قشون ترا بدون آسيب و خطرى به سواحل ايران مىرسانم و آنچه در قوهء انسان است به فعل مىآورم . اسكندر گفت هرگز راضى نمىشوم كه ترا كه بهترين دوستان و بزرگترين سرداران منى دچار و گرفتار چنين خطر بزرگى نمايم . لابه و اصرار نمودم تا آنكه اسكندر قبول نمود و سفر من معين گرديد . آنوقت سركردهها و افراد قشون و غيره كه از كمجرأتى تمكين اين سفر نداشتند از اطمينان به من داوطلب شدند كه با من به اين سفر بيايند . همينكه كشتيها حاضر شد پيش از آنكه من به راه بيفتم دو مرتبه اسكندر در كشتى مخصوص من نشسته از دهنهء رود سند به وسط دريا آمده قربانى زياد براى رب النوعهاى دريا نمود .
بالجمله در دهنهء رود سند آنقدر تأمل نموديم كه باد معروف به اتزين كه در مدت شش ماه از ساحل دريا مىوزد افتاد و موقوف شد و باد مراد كه شش ماه ديگر از سال از خشكى به دريا وزان است شروع به وزيدن كرد . لنگر كشتيها را برداشتيم . ابتداى اين سفر سال يازدهم سلطنت اسكندر و دوم اكتبر كه اواسط عقرب باشد و در سنهء سيصد و بيست و شش قبل از ميلاد بود . در اوايل قوس همان سال به سواحل اراباه « 3 » رسيديم .
رودخانه از صحرا به دريا وارد مىشود . در دهنهء رودخانه لنگر انداختيم .
آب رودخانه به واسطهء اختلاطى كه با آب دريا داشت شور و قابل آشاميدن
هامش
( 3 ) - اراباه به اصطلاح يونانيها بلوچستان است ( ا ع ) .