تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
سياه عرب با دوربين ملاحظه كردم . يك نفر مرد سياه‌چرده [ از ] گوشهء يكى از چادرها بيرون آمد . نزديك خواستم احوال پرسيدم . اسمش اوسجه « 20 » بود . مشك آبى هديه آورد كه گويا پيش صحرانشينان و اهل باديه از همه‌چيز گرانبهاتر است . آب را به خودش رد كردم و انعامى هم دادم » . مؤلف گويد نظير فقرهء هديه آوردن عرب مشك آب را و نايل شدن به انعام شاهنشاهى بدون كم و زياد براى يكى از خلفا اتفاق افتاده و بعضى نسبت به هارون الرشيد داده‌اند و مولوى معنوى رحمه الله در مثنوى آن داستان را به نظم درآورده و خلاصهء ابيات او اين است :
يك خليفه بود در ايام پيش * كرده حاتم را گداى جود خويش يك شب اعرابى زنى مر شوى را * گفت و از حد برد گفت‌وگوى را كاين همه فقر و جفاها مىكشيم * جمله عالم در خوشى ما ناخوشيم آب باران است ما را در سبو * ملكت و سرمايه و اسباب تو اين سبوى آب را بردار و رو * هديه ساز و پيش شاهنشاه شو پس سبو برداشت آن مرد عرب * در سفر شد مىكشيدش روز و شب سالم از دزدان و از آسيب سنگ * برد تا دار الخلافه بىدرنگ چون خليفه ديد و احوالش رسيد * آن سبو را پر ز زر كرد و مزيد داد بخششها و خلعتهاى خاص * آن عرب را كرد از فاقه خلاص
مؤلف گويد اگر اين داستان از قدما مسموع شده از مكارم اين ظل الله ممدود كه جامع مآثر خلف و سلف و حاوى تمامت شيم و شرف است مشهود افتاد و اين الخبر من العيان . انتهى . « بعد از ناهار به كالسكه نشستم . راه كالسكه بسيار بد بود . اين زمينها را در طغيان شط فرات آب مىگيرد و مثل دريا مىشود . گوش ماهى كوچك و بزرگ و احجار بحرى داشت . زمينها همه سوراخ موش و شكافهاى مهيب . بسيار بسيار بد راهى است . شغال دسته‌دسته در اين صحرا حركت مىكرد . يك نوع مرغ اينجا ديده شد برزخ باقرقرا و قيل قويروق كه از اين نوع هيچ نديده بوديم . در اين بين قافله‌اى پيدا شد .
هامش
( 20 ) - ظاهرا عوسجه درست است نه اوسجه .
مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 407 | محمد حسن خان اعتماد السلطنه / مير هاشم محدث / عبد الحسين نوائى / عبدالحسين نوائى