در سردر ساختهاند . خدام زياد صف كشيده بودند . مصطفى افندى كه امام مسجد و متولى قبر است حاضر بود . مردى است سياهچهره شبيه به هنديها ، ريش و موى سياه ، لاغر اندام ، عمامهء كوچكى داشت . اول داخل مسجد شديم . بسيار بناى خوبى است . با قاليهاى كوچك كردستانى فرش شده بود . از آنجا به بقعهء امام اعظم وارد شديم . بناى عالى اين بقعه از سلطان مراد خان است . ضريح نقره دارد كه هم از سلطان مراد خان است « 10 » . قنديل نقرهء خوبى هم سلطان عبد العزيز خان فرستاده است بالاى سر آويختهاند . يك جفت شمعدان نقرهء بزرگى هم كه بسيار خوب زرگرى كردهاند سلطان عبد الحميد خان مرحوم فرستاده است . غير از اين هم قنديلها و نذورات بود . فاتحه قرائت كرده بيرون آمده به كشتى بخار كوچك نشستم . حركت اين كشتى بسيار بطىء بود . مشير الدوله با والى پاشا پيش من بودند . تيمور ميرزا و پيشخدمتها در كشتى ديگر بودند . با پاشا خيلى صحبت شد . دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شدم .
امروز محض اينكه حلول شهر رمضان سبب تعويق مىشد والى پاشا خواهش كرده بود در خارج بغداد به اردوى نظامى برويم مشق و حركات و اعمال عسكريهء عثمانى ملاحظه شود سوار شده بهسمت اردوى نظامى رفتيم .
جلال شاه پسر آقا خان محلاتى كه از هند آمده عريضهاى از آقا خان آورده بود . جوانى است سمين ، ميان قامت ، زبان انگليسى مىداند ، از علوم ادبيهء فارسى و عربى بىبهره نيست . خلاصه به كالسكه نشسته رفتيم به صفوف قشون عثمانى كه طرف چپ ايستاده بودند رسيديم . حسام السلطنه ، وزير - امور خارجه ، مدحت پاشا ، شهاب الملك ، نايب روس ، اقبال الدوله ، صاحب - منصبان خودمان و عثمانى همه بودند . در اول صف نظام سوار اسب شدم صف نظامشان خيلى ممتد بود . لكن در قسمت عدد نفرات هر فوج زايد بر چهارصد نفر به نظرم نيامد . با هر دسته موزيك و بيدق و ملزومات يك فوج بود . چند عراده توپ و قپس قاطرى هم همراه آورده بودند . چادرى كه از براى من زده بودند خيلى دور از صف نظامشان بود . رفتيم تا به چادر رسيده و پياده شديم . چاى صرف شد يك ساعت به غروب بيشتر نمانده بود سربازانشان آمدند و مشق مخبران كردند . چند تير شليك هم كردند .
غروب شد . افواج توپخانه و سواره نظام بهطور دفيله آمدند از جلو
هامش
( 10 ) - يعنى سلطان مراد خان چهارم پادشاه عثمانى كه بغداد را از دست شاه صفى گرفت .