تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
آن‌وقت در بغداد بود نامه‌اى نوشته مضمون آن اين‌كه من سال قبل در بعقوبه بودم و از غلاتى كه در آن مكان و اماكن حول‌وحوش است اطلاعى كامل دارم . اگر ايلخان مرا طلب نمايد آذوقهء قشون او را به خوبى مىرسانم . اين نامه را به تيرى بسته به جانب لشكر هلاگو خان انداخت و چون مضمون نامه معروض هلاگو خان شده او را طلبيد . بغداديان چون وجود او را بىثمر فرض كرده بودند وى را از بغداد بيرون كردند و او چنان‌كه متعهد شده بود كفايت آذوقهء لشكر ايلخان را نموده و در سنهء مذكوره لشكر ايلخان ، بغداد را به غلبه فتح كردند . به روايت صاحب وصاف و بعض مورخين ديگر ، اين فتح در سال ششصد و پنجاه و پنج هجرى اتفاق افتاد و خليفه را در نمد پيچيده مالش دادند تا انتقال نمود و به روايتى يك پسر و به قولى دو پسر او را كشتند و چهل روز لشكر مغول در بغداد مشغول قتل و غارت بودند . بعد از آن ابن عمران را حاكم بغداد كردند . از وقايع غريبه و نوادر اين است كه سال قبل كه ابن عمران به خدمت حاكم بعقوبه بود ، روزى در شدت گرماى ظهر ، در وقتى كه حاكم در بستر خواب بر روى تختى استراحت كرده بود ابن عمران به دلك « 1 » پاهاى او مشغول بود و در بين ، لمحه‌اى خواب رفت و بيدار شد . حاكم ملتفت بود گفت خواب رفتى ؟ گفت بلى خواب رفتم و خواب عجيبى هم ديدم . گفت آن‌چه بود ؟ گفت خواب ديدم بساط خلافت پيچيده شد و من در بغداد به‌جاى خليفه حكمرانى مىكنم . حاكم از روى كمال استهزاء لگدى بر سينهء او زده او را از تخت سرازير به زمين انداخت يك سال بعد خواب او در بيدارى صورت وقوع يافت و لنعم ما قيل .
و ليس لرحل حطه الله رافع * و ليس لشىء شائه الله دافع
و جهان را از اين مقوله بىاعتبارى بسيار است
فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ
. امير تيمور گوركانى نيز در سنهء هشتصد و نوزده هجرى مطابق هزار و چهارصد و شانزده مسيحى بغداد را متصرف شد و بعد از امير تيمور در تصرف سلاطين ايران بود تا در سنهء هزار و چهل و هشت هجرى مطابق هزار و ششصد و سى و هشت مسيحى سلطان مراد خان چهارم بغداد را ضميمهء مملكت عثمانى كرد و بعدها چندبار سلاطين صفويه و نادر شاه
هامش
( 1 ) - دلك به معنى مالش دادن بدن و ماليدن پا است .