معابد مردم را به قتل مىرسانند . پادشاه بعد از استماع اين سخن سلاح جنگ پوشيد . هرچه آرتىستون او را منع كرد نپذيرفت و با معدودى از قراولان خاصه از قصر بيرون رفت . مدتى نگذشت كه پادشاه بابل را غرقه به خون در حالتى كه پيكان تيرى به پهلوى او فرورفته بود به قصر سلطنتى آوردند . همينكه نزد زوجهء خود رسيد از هوش رفت چون به هوش آمد از پنجرهء قصر نگاه به شهر كرده شهر بابل را از آسمان جلالت و شوكت به قعر زمين ذلت فرورفته ديد . به آرتىستون گفت حق با تو بود نصيحت تو را نشنيدم و از اين ايرانى حذر نكردم . ايرانيها شهر ما را به مردى نگرفتند و به حيله و تزوير تسخير نمودند . اين ننگ در متون تواريخ و حواشى اوراق روزگار ثبت و پايدار خواهد بود . آنگاه پادشاه بابل خواهش كرد او را به بام قصر بردند كه وضع خرابى و قتل و غارت شهر را ملاحظه نمايد و تا آخرين نفس به حال رعاياى خود سوگوارى كند . وقتى كه او را به بام قصر بردند شهر را از دود غليظى مستور و جز آواز وحشيانهء فاتحين و نالهء مجروحين از ميان آن دود صدائى استماع نمىنمود . گفت افسوس كه ايرانيها به نامردى اولين شهر دنيا را تصرف كردند . روزى خواهد آمد كه مردى از خارج بيايد و از اولاد اين داريوش انتقام اين عمل را بكشد . اگر اين تفصيل راست باشد پادشاه از غلبهء اسكندر يونانى به داريوش سيم كه از اولاد همين داريوش بود و ذكر آن در ذيل بيايد خبر داده است . بعد از اين كلام ، پادشاه بابل چشم را برهم گذاشت و بدرود زندگانى نمود .
چون پادشاه درگذشت ملكه جميع البسه و جواهر گرانبهاى خود را جمع نموده جسد پادشاه بابل را روى آنها گذارده طفل خود را در بغل گرفت و پهلوى جنازهء شوهر نشست و به دست خويش آتش به عمارت سلطنتى زد . وقتى كه داريوش و سپاه او به حوالى عمارت رسيدند جز عمارتى سوخته و بنائى ويرانه چيزى نديدند .
خلاصه ، بعد از مدتى مديد و مشقت بسيار ، شهر بابل به دست لشكر داريوش مفتوح شد و داريوش بعد از ورود شهر سه هزار نفر از عظماى رجال سلطان بابل را مقتول نمود و حكومت شهر و ايالت را به زوپير - كه اين همه خدمت به او نموده بود - واگذار كرد . اما هميشه مىگفت راضى بودم صد شهر مثل بابل از تحت سلطنت من خارج شود و زوپير
مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٢٣٨