و سرور و شغبى نيست . باطنم افسرده و ظاهرم پژمرده . بهجاى بوى گل استشمام رايحهء بدبختى مىكنم و آثار ظهور محنت و سختى مىبينم .
از سخنان من اى پادشاه درهم مشو كه اين جمله بىاختيار از من مىتراود و اضطرارا از من سر مىزند .
پادشاه بابل در جواب گفت آنچه بيان كردى راست است . اما چگونه راضى شوم و نگران نباشم كه مملكتم را ديگران تصاحب كنند . ايرانيها به شهر حمله آورند و من چون زنان در خانهء خود بنشينم و از منظرهء قصر خود نگاه كنم و ببينم كه لشكر مرا در مقابل عمارت من به قتل مىرسانند ؟
اگر اجل من رسيده چه در حصن حصين و چه در بروج مشيده مرا به چنگ خواهد آورد و اگر موعد اجل نيست حذر از چيست ؟ اگر هلاك به دست ايرانيان مقدر نيست اگر در قلب سپاه ايشان بروم به من آسيبى نمىرسد و اگر مقدر است در هر جا باشم گرفتار ايشان خواهم شد . مرگ همه را از روز ولادت همراه و در ساعت معين دست همهكس را از دامن زندگى كوتاه مىكند .
چون بركههاى دشت عربدان تو حال خلق * وقتى كه ز آب پر شود و نوبتى تهى
اين بركهء حيات مسلم تهى شود * از آب زندگانى و از فر فرهى
دير است و زود مرگ و نباشد از آن گريز * فرخنده نيكنامى و خوشوقت آگهى
پادشاه بابل بعد از اين نطق ، طفل خود را در آغوش گرفته بوسيد و رو به آسمان كرد و گفت اگر لطف تو شامل حال اين طفل است از بزرگترين سلاطين روى زمين خواهد شد و الا فلا . در اين اثنا ، همهمه و غوغائى از دور شنيده شد . پادشاه به مرتبهء فوقانى قصر رفته تا ملاحظه كند از چه سمت هياهو بلند است ؟ گويند حالت اين پادشاه در اين وقت شبيه به چوپانى بود كه آواز رعدى از دور شنيده باشد و بالاى تپه رفته كه ملاحظه نمايد اين رعدوبرق از چه سمت است كه گوسفندان خود را برداشته از جانب ديگر به سرپناه و مأمنى برد . همهمه زيادتر و نزديكتر شد . شخصى گردآلود و غرق خون از سرداران بىمحابا وارد قصر شده فرياد زد ايرانيها داخل حصار شده و بر احدى ابقا نمىكنند . حتى در