تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
زوپير - كه از شاهزادگان بزرگ است - دماغ و گوشش بريده شده و بدنش به لطمهء تازيانه خون‌آلود اجازهء بار مىخواهد . داريوش پا برهنه خود را به زوپير رسانيده او را در آغوش كشيد و سؤال نمود كه اين چه حالت است ؟ زوپير گفت حق نعمت تو بر من بيش از اين است كه از براى فتح شهرى مثل بابل كه بقاى سلطنت تو به آن بسته است خود را به اين حالت بيندازم و اگر من به اين وضع وارد شهر شوم و از تو شكايت نزد پادشاه بابل نمايم يقين قول مرا مقرون به صدق دانسته مرا به خوبى خواهد پذيرفت و من در فلان روز يكى از دروازه‌هاى شهر بابل را تسليم تو خواهم كرد . داريوش او را بوسيده روانهء شهر ساخت . زوپير وارد شهر شد و نزد نىدن تابل پادشاه رفت و اظهار داشت كه داريوش پس از چندين سال خدمت مرا به اين حال انداخته و شكايت زياد كرد . زوپير چون از اعاظم ايران و معروف بود پادشاه بابل قول او را صدق فرض كرده اعزاز و اكرامش نمود . بيست روز بعد از ورود [ زوپير ] ، آرتىستون كه محبوبترين زنهاى نىدن تابل و ملكهء بابل بود نزد شوهر آمده گفت از وقتى كه اين غريب وارد اين شهر شده جبنى بر من غالب شده . اگرچه در دو سه حمله با داريوش قشونى كه به او سپرده بودى فتح كرد . ولى از او مطمئن مباش و از من بشنو و به او چندان اعتماد مكن . پادشاه گفت جبن تو بىخردان و ديوانگان را سزاست . شخصى كه او را داريوش به اين حال افكنده و او را از دربار خود مأيوس نموده و رانده و ما او را با كمال اعزاز پذيرفته‌ايم چگونه به ما خيانت خواهد كرد ؟ ملكه گفت ممكن است من خبط كرده باشم . على اى حال تو خود بنفسه به جنگ و مبارزت مبادرت منما . مىترسم رشادت و مردانگى جبلى تو مورث هلاكت تو شود . از حصار شهر خارج مشو و طفل و زوجهء خود را يتيم و بيوه مساز . اگر تو نباشى ما چه خواهيم كرد و كار ما به كجا خواهد رسيد ؟ نمىدانم بعد از ورود اين ايرانى به شهر ما چه وحشت عارض من گشته و به چه دهشت مبتلا شده‌ام . با آن‌كه فصل بهار و زمان خرمى صحرا و مرغزار است مجمرهء شقايق بخور سوز و مروحهء صبا گرمى مجلس را شعله‌افروز است هامون و جويبار از نفحات رياحين و سواقى و اشجار غيرت جنات تجرى من تحتها الانهار و اين جمله مايهء اهتزاز طبع و انبساط قلب و تفريح خاطر و بث هموم است ولى از اين همه مرا هيچ نشاط و طربى