تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
آب فرومىرفتند و آن‌كه حق با او بود روى آب به سلامت مىزيست . در شهر هفتم درختى بود بسيار عظيم از مس كه شاخه‌هاى زياد داشت و تا هزار نفر كه زير آن درخت مىنشستند بر سر همه سايه مىانداخت و يك نفر كه از عدد هزار زياد مىشد ديگر سايه او را نمىگرفت . بالجمله اين حكايت خارق عادت و خلاف امور معهودهء عالم است و به افسانه مىماند . چون در كتب بسيارى از علما مكتوب است نقل شد و الا اعتمادى بر صحت آن نيست و اغلب اخبار قديمه نيز از همين قبيل است . و الله اعلم . صاحب آثار البلاد گفته [ بابل ] اسم قريه‌اى است در كنار نهرى از انهار فرات در خاك عراق ، در قديم آباد بوده و الآن خراب و آجرهاى آن را مردم مىبرند به جاهاى ديگر . چاهى در آن بوده معروف به چاه دانيال . يهود در اعياد خود اوقات مخصوص به زيارت آن چاه مىرفته‌اند . بعضى براين‌اند كه اين چاه همان چاهى است كه هاروت و ماروت در آن محبوس بوده‌اند . عقيدهء جمعى اين است كه بابل اسم جميع اراضى عراق است . از اعمش روايت كرده‌اند كه مجاهد رحمه الله دوست مىداشت كه استماع نمايد عجايب دنيا را و هرچه را مىشنيد دنبال رؤيت آن بلند مىشد و مىرفت و به رأى العين مىديد . وقتى رفت به بابل ، حجاج او را ملاقات نموده پرسيد براى چه اينجا آمده‌اى ؟ گفت به رأس الجالوت « 5 » حاجتى دارم . حجاج ، مجاهد را نزد جالوت فرستاده حكم كرد هر مطلبى اين مرد دارد آن را برآور و مقصودش را حاصل دار . چون مجاهد نزد رأس الجالوت رسيد ، رأس الجالوت او را گفت غرض تو چيست ؟ گفت مىخواهم هاروت و ماروت را به من بنمائى . رأس الجالوت به يك نفر يهودى گفت اين مرد را ببر و هاروت و ماروت را به او بنما . مجاهد با يهودى رفتند تا موضعى ، سنگى در آن موضع بود . يهودى سنگ را برداشت سوراخى سرداب مانند پيدا شد . يهودى به مجاهد گفت داخل شو و نزول كن و تماشا كن هاروت و ماروت را . لكن ذكر خدا مكن كه مورث خطر است . مجاهد با يهودى به سرداب پائين رفت سير مىكردند تا چشم مجاهد به هاروت و ماروت افتاد ديد اين دو ملك مثل دو كوه عظيم كه سرنگون شده باشند معلق‌اند و از پاشنه‌هاى اين دو تا زانو دربند آهن و دستهاشان
هامش
( 5 ) - رأس الجالوت مردى بوده معروف به فضل و عقل و حكمت و علوم غريبه و سحر و كهانت و غيره و در يهود رياست مذهبى داشته ( ا ع ) .