و استعداد تمام كردن مقصد و تحقيق ظاهر و باطن نباشد به همين ظاهر اكتفا كنيم به يقين هلاكى در او متصور نيست . نهايت امر اين است كه حكيم و صوفى ما را نادان و قشرى و كممايه خوانند . تحمل اين كنايه و تعرض آسانتر است از اينكه كسى مخلد در آتش باشد ، و اينطور سخن كه مىگويم از خواص من نيست ، اين كلامى است كه ائمه معصومين باز نادقه مىگفتند . پس معلوم است كه اين راهى است از براى اكتفاى ما به آنچه در آن هستيم ، چنانكه حضرت صادق به ابن ابى العوجاء فرمود و حضرت ابو الحسن عليه السلام به زنديقى ديگر فرمود :
روى محمد بن عبد اللّه الخراسانى خادم الرضا عليه السلام قال : دخل رجل من الزنادقة على ابى الحسن عليه السلام و عنده جماعة ، فقال ابو الحسن عليه السلام : ايها الرجل ارأيت ان كان القول قولكم و ليس هو كما تقولون السنا و اياكم شرعا سواء ، لا تضرنا ما صلينا و صمنا و زكينا و اقررنا ؟ فسكت الرجل ثم قال ابو الحسن عليه السلام : و ان كان القول قولنا و هو قولنا الستم قد هلكتم و نجونا ؟ فقال : اكمل اللّه . . . الحديث « 1 » .
پس هرگاه يقين كرديم به اينكه احدى مخالف شرع و دينى است كه به ما رسيده است ، و انكار آنها مىكند - مثل اينكه ما خدا را منزه از مكان و اتحاد در ما خلق و حلول در خلق مىدانيم و عالم را حادث مىدانيم و معاد را جسمانى مىدانيم و او بر خلاف او مىگويد - بر ما لازم است كه از او كناره كنيم ، و هر گاه آن شخص بر او اتمام حجت شده و از آن راه به در رفته مستحق لعنت هم خواهد بود ، هرگاه بر ما امر او مشتبه باشد او را به حال خود وا مىگذاريم
هامش
( 1 ) . اصول كافى ، ج 1 ص 78 ( چاپ مكتبة الصدوق ) .