الجواب :
عزيز من ، انسان فقير كه مانند خر باركش متحمل بار تكليف شده كه آسمان و زمين و كوهها از تحمل آن عاجز است به غير آنكه دائم سر در زير داشته باشد و به زمين نگاه كند كه به گودالى نيافتد ديگر التفات به جائى ديگر بايد نداشته باشد ، و تمام هم او بايد بردن آن بار گران باشد . اگر مقتضاى تكليف را بدانيم و دورى راه را در نظر بياريم و گرانى بار را متذكر شويم هرگز به فكر اين و آن نمىافتيم و هرگز از جستوجوى معايب خود و معالجه امراض باطنيهء خود فارغ نمىشويم كه به ديگران بپردازيم . اين كارهاى بيكار است . از ابوذر غفارى رضى اللّه عنه روايت شده كه درد چشمى عارض او شده بود و بسيار طول كشيد . به او گفتند : چرا معالجه نمىكنى ؟ گفت : شغل اهم از اين دارم - يعنى از امور دين - ، گفتند : پس چرا دعا نمىكنى كه خدا شفا بدهد ؟ گفت : اهم از اين دارم كه از براى آن دعا كنم . ملاى روم در مثنوى مثلى گفته مناسب مقام است :
آن يكى زد سيليى مر زيد را * حمله كرد او هم براى كيد را
گفت سيلى زن سؤالت مىكنم * تو جوابم گوى آنگه مىزنم
بر قفاى تو زدم آمد طراق * يك سؤالى دارم آنجا در وفاق
اين طراق از دست من بوده است يا * از قفا گاه تو اى فخر كيا
گفت از درد اين فراغت نيستم * كه در اين فكر و تفكر بايستم
تو كه بىدردى همى انديش از اين * نيست صاحب درد را اين فكر هين
غرضم نه اين است كه من صاحب دردم ، و از براى من فراغتى كه مشغول ديگران بشوم نيست ، بلكه خودم از همه كس بىدردترم ، ليكن در مثال