رسيدن لشكر به اودهاپر « 1 » و فرستادن با حكيم « 2 » مر زيد [ را براى هرچندر ] « 2 »
راى قنوج در ان وقت پسر . جهتل « 3 » راى بود . چون لشكر به اودهاپر « 1 » رسيد ابو حكيم « 4 » شيبانى بفرمود تا زيد بن عمرو الكلابى را بياوردند . پس گفت : اى زيد ، ترا برسالت راى هرچندر ( ص 200 ) جهتل « 5 » ببايد رفت و فرمان مطاوعت اسلام بديشان رسانيد « 6 » . و گفت كه از درياى محيط تا حدّ كشمير هر پادشاه « 7 » و ملوك كه هست تحت اقتدار و تمكين اسلام شد ، و امير عماد الدين را كه لشكر كش عرب است و قهر كنندهء كفّار است مطاوعت نمودند ، و بعضى در ربقه اسلام آمدند و باقى بر خود مال معيّن كردند تا بخزانه دار الخلافت تسليم « 8 » كنند .
جواب راى هرچندر قنوج
راى هرچندر گفت و جواب داد كه اين ولايت قريب يكهزار و شش صد سال است كه در ضبط و تصرّف ماست ، و در ايالت فرمان ما هيچ مخالفى را زهرهء نبوده است « 9 » كه ذيل حدود ما را بسودى « 10 » و يا پيرامن (
f 123 a
) مخاصمت ما گشتى ، و دست تعرّض و تصرّف در مملكت « 11 » ما زدى . و از شما ما را چه نهيب است كه اين مقالات و محالات « 12 » در خاطر مىانديشى ، و اگر نه آنچه بر رسول « 13 » بند و زندان واجب و جائز نبودى الّا به اين قال و قيل و دعوى محال فرموده شدى ، كه ديگر مخالفان و مهتران را اعتبارى بودى .
اكنون تو بنزديك امير خود باز رو و بگو كه مىبايد كه يك بار مقابل شويم و قوّت و شوكت يكديگر را موازنه كنيم ، تا رعب مهابت شما بر ما بود و يا
هامش
( 1 ) ب پ س ك : اوردها پر ؛ م : اودهافر
( 2 - 2 ) ب ح س ك م : مرزيل ؛ پ : مرزبل
( 3 ) ب پ ح ك : جهشل ؛ س : در ان وقت با جيش آراى بود
( 4 ) م : ابو حكيم ؛ سائر نسخ : ابو حليم
( 5 ) ب ح س ك : جهشل
( 6 ) س : رسانى
( 7 ) ب : راى
( 8 ) م :
تعين تسليم
( 9 ) پ : نبود و است
( 10 ) ب : سپردى
( 11 ) پ : ولايت
( 12 ) پ :
مخالات
( 13 ) م : و اگر نه آنچه برسول