كه نام من سرياديو است و كهتر گفت كه نام من پرمل ديو است . مهتر را باز طلبيده كهتر را اشارت كرد « 1 » كه او را نگاه داريد . چون او را بنشاند و روى باز كرد ، خليفه « 2 » در وى نگريست و بر كمال و جمال « 3 » او مفتون شد ، و غمزهء خونخوار او صبر از دل او بربود . دست در سرياديو زد و بجانب خود كشيد . سرياديو برخاست ( ص 202 ) و گفت : بقا باد پادشاه « 4 » را ، كه من بنده شايستهء شبستان شاه نتوانم [ بود ] (
f 124 a
) كه امير عادل عماد الدين محمّد قاسم ما را سه روز بنزديك خود داشت ، آنگاه به خدمت دار الخلافت فرستاد . مگر رسم شما « 5 » چنين است ؟ اين فضيحت پادشاهان را روا ندارد .
خليفه را آن لحظه غايت عشق « 6 » استعلاء « 7 » پذيرفته بود و مهار شكيبائى از دست او بشده « 8 » و از غيرت آن امكان تجسّس و تفحّص نداشته . در حال « 9 » دوات و كاغذ بخواست و پروانه به خط خود تمهيد كرد كه محمّد قاسم بهر موضع كه رسيده است بايد كه خود را در چرم خام « 10 » گيرد و بدار الخلافت مراجعت نمايد .
رسيدن محمد قاسم به اودهاپر « 11 » و رسيدن پروانه « 12 » دار الخلافت
پس چون محمّد قاسم را اين فرمان به شهر اودهاپر « 11 » رسيد بفرمود تا او را در چرم خام « 10 » گرفتند و در صندوق نهادند و باز گشتند . محمّد قاسم جان به حق تسليم كرد ، و امراء بهر موضع كه نصب بودند در ولايتهاى خود مستقيم ماندند . و او را در صندوق به خدمت خليفه وقت بردند . حاجب خاص را بگفتند تا بر رأى وليد عبد الملك بن مروان باز نمايد « 13 » كه محمّد قاسم
هامش
( 1 ) م : باز گردانيده
( 2 ) ب س ك م : خليفه وقت
( 3 ) م : بر حسن و كمال جمال
( 4 ) پ : شاه خليفه ؛ ك : خليفه
( 5 ) ب : شهان
( 6 ) ب س ندارد : عشق
( 7 ) ب پ س ك : استيلا
( 8 ) م : بستده
( 9 ) ب س ك م ندارد : در حال
( 10 ) پ : در خام
( 11 ) پ س : اودهاپور ؛ م : اودهافر
( 12 ) ب : فرمان
( 13 ) پ س م : نمايند