جنگ كردن محمّد قاسم باكندا راى « 1 »
و آن روز از به دو صباح تا انصرام رواح جنگ خيره « 2 » بود . چون عالم گليم سياه محنت زدگان پوشيد و شاه انجم سر در پردهء غروب كشيد ، به خانه بازگشتند « 3 » . و روز ديگر چون صبح صادق از پس پردهء غاسق « 4 » بر بالاى افق برآمد و عالم روشن گشت ، ديگر باره جنگ پيش بردند ، و از جانبين مرد بسيار كشته شد . و آن جنگ همچنان قائم ماند ، تا مدّت دو ماه از بالاى حصار منجنيق و غدرك و سنگ و تير روان كردند تا غلّه در ميان لشكر بغايتى تنگ شد ، چنان كه كله خر « 5 » بپانصد درم رسيد . امير كورسيه « 6 » بن چندر ابن عم داهر « 7 » چون ديد كه از لشكر عرب فتورى نيست و قوى حالند « 8 » و ما را هيچ طرفى مددى نيست ، خود را به خدمت راى « 9 » كشمير انداخت . روز ديگر چون لشكر عرب برسيد ، جنگ پيوستند و به هيچ حيله نقب نمىپذيرفت « 10 » ، تا شخصى از داخل « 11 » حصار بيرون آمد و « 12 » امان خواست . محمّد قاسم او را امان داد . پس او نشان داد تا بموضعى از جانب شمال كه بر لب آب جوى (
f 121 a
) بود نقب گرفتند . از آن موضع در دو سه روز ديگر ديوار حصار فرود آمد و حصار فتح شد . شش هزار مرد جنگى را بكشتند و اتباع و متصلان ايشان را برده گرفتند . و تجّار و صنّاع و زرّاع را مثال امان داد . و گفت مال خزانه دار الخلافت و نقديهاى حشم كه چندين رنج ( ص 197 ) و مشقت « 13 » ديدند و جان سپارى كردند و مدتى نقب و محاربت بودند « 14 » ، واجب باشد كه چون حصار مسلّم گشت ، قسمت مال بكنيد و حق ايشان بدهيد .
هامش
( 1 ) ب پ ك : كذا راى ؛ ح : گذا راى ؛ س : گذر راى ، كند راى ؛ م : گذرى ، كذا راى
( 2 ) م : چيره
( 3 ) پ : آمدند
( 4 ) پ م : عاشق
( 5 ) م : سر خر
( 6 ) ب : كراسيه
( 7 ) ب : عمزاده داهر
( 8 ) م : قوى حالتاند
( 9 ) پ س ك م : شاه
( 10 ) پ : نمىزدند
( 11 ) پ :
داخلان
( 12 ) پ : آمده
( 13 ) س : مشقت و رنجه
( 14 ) پ م : بودهاند