تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتحنامه سند ( چچ نامه ) ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
خزانه از اكتساب و حرث « 1 » ايشان موجود مىباشد . اگر بكشى « 2 » ، مال تو مذهوب « 3 » گردد . محمّد قاسم گفت : رانى « 4 » لادى اين حكم كرد ، و همه را امان داد .

بيرون آمدن شخصى و امان خواستن

چنين آورده‌اند راويان اين حديث و محدّثان اين تاريخ كه از ميان طائفه كه به مؤكّلان سپرده بودند تا بكشند ، شخصى بيرون آمده گفت « 5 » : بنزديك من عجبى است . مؤكل گفت : مرا بنماى . گفت : ترا ننمايم الّا امير را . پس محمّد قاسم را خبر كردند . گفت : او را بياريد « 6 » . چون بيامد ، گفت : چه عجب دارى ؟ گفت : چيزى كه هيچكس نديده است . محمّد قاسم گفت : بيار . برهمن گفت : اگر مرا (
f 115 b
) و اتباع و عيال و اطفال من كلى و جزوى را امان دهى . « 7 » محمّد قاسم گفت : امان دادم . گفت : مثالى بتوقيع مؤكّد بنشان مبارك ارزانى فرماى « 7 » . محمّد قاسم دانست كه مگر جواهر ثمين « 8 » و يا پيرايه نفيس كه دارد عرضه خواهد كرد . چون عهد وثيق در ميان آمد و مثال مؤكد بدست كرد ، بمحاسن خود زد ، و گره موى روى بگشاد و باز كرد ، و سر او بر انگشت پاى پيچيد و باستاد ، و رقص كردن گرفت و اين مثل هميگفت : شعر « 9 »
كس نديدست اين عجب كه مرا « 10 » ست * موى ريشم همى كشان « 11 » تا پاست
محمّد قاسم متعجب گشت . طائفه كه حاضر بودند ، گفتند اين چه عجائب است كه بواسطهء آن امان مىخواست ؛ ما را بفريفته « 12 » . ( ص 188 ) محمّد قاسم
هامش
( 1 ) ب پ : حوش ؛ س : جوش ( 2 ) ب پ م : به كسى ؛ س : يكى ( 3 ) ب پ س ك : مذهب ( 4 ) ب س ك م : رعنى ( 5 ) ب پ س ك : آمد و گفت ( 6 ) ب پ ك : بيارند ( 7 - 7 ) اين جمله در نسخه پ موجود نيست ( 8 ) م : قيمتى ( 9 ) پ : مثل ؛ س : بيت ( 10 ) ب پ ك : ترا ( 11 ) ك : همين كشان ؛ م : همكنان ( 12 ) ب پ : بفريفت ؛ م : بقرينه فريفتن