بخزانهء دار الخلافت تسليم كن ، تا ميان من « 1 » و تو صلحى پديد آيد ، و الّا سر ترا بيارئ خداى تعالى « 2 » بعراق برم .
پس محمّد قاسم اين احوال به حجاج بن يوسف بنوشت ، و از سقط شدن اسبان و تنگئ علف و نايافتن كشتى معبر اعلام داد . طيّار نام شخصى بود - حجّاج او را بجهة استخبار لشكر بعث كرده بود ، كه حالها از محمّد قاسم در خفيه بپرس و مرا اعلام ده . پس طيّار بيرون آمد و بمكران رسيد . شخصى را ديد كه مىآيد . از وى پرسيد كه از كجا وصول مىكنى ؟ گفت از لشكرگاه محمّد قاسم . گفت : احوال بگو « 3 » . گفت : حال تنگى و رنج لشكر از نقصان غلّه و علف اسبان و علّتى كه در ستوران حادث شد و سقط شدن مركبان از غايت شرح و نهايت تقرير كرد ، و بدينموجب لشكر عرب متردّد شده است .
بازگشتن طيّار
پس طيّار با آن قاصد راوى بازگشت و آن خبر بحجّاج رسانيد . حجّاج يوسف تنگدل شد و متأسّف گشت ، و بمجلس خود باز آمد « 4 » ، و بزرگان و علماء و صلحاء و محقّقان و مستحقّان و اكابران « 5 » را بدعوات « 6 » صالحه وصيّت كرد . چون از آنجا بيرون آمد ، طيّار را فرمود كه آن مرد قاصد سند را بيار تا آنچه (
f 76 a
) معاينه و مطالعه كرده است تقرير كند . آن مرد قاصد را بفرصت وقت خلا « 7 » پيش حجاج برد . حجاج از وى سؤال كرد كه از كجا مىآئى « 8 » ؟
گفت : از سند . حجاج گفت : از حال محمّد قاسم چه خبر دارى ؟ گفت : همه سلامت و نيكو حالاند ، امّا اسبان را علّت جذام عارض شده بود ، و بدان « 9 » علّت بسيار اسبان سقط شد « 10 » ، و من بعد از واقعهء ايشان بيرون آمدهام « 11 » .
و اكنون غلّه ارزان شده « 12 » ( ص 124 ) و آنچه اسبان باقى مانده بى علّت
هامش
( 1 ) ب س ك م : ما
( 2 ) پ : خداى عزّ و جلّ
( 3 ) پ : احوال بازگو
( 4 ) ب : بمحلّ خود باز آمد ؛ س : بمحفل خود باز آمد ؛ م : به مسجد آمد
( 5 ) ب پ س ندارد : و مستحقان و اكابران
( 6 ) ب س : بدعوت
( 7 ) ب س : بفرصت وقت ؛ ك م : بفرصت و وقت
( 8 ) پ : وصول مىكنى
( 9 ) پ : از ان
( 10 ) ب : ساقط شد ؛ پ : سقط شدند
( 11 ) پ : آمدم
( 12 ) پ : ارزان است