مشاورت واجب ديدم « 1 » ، در كلّ امور طريق هوا خواهى و نصيحت واجب « 2 » داشتم ، (
f 71 b
) و اثر آن ملك را معلوم گشته ، و آنچه من راى زدم در گذر معبر « 3 » و پيش لشكر رفتن بر سبيل وعظ از التفات « 4 » زدى و قبول نكردى . و امروز چون كار تنگ افتاده « 5 » و بمحاربت و مجادلت او قيام مىنمائى و مبتلا مىشوى « 6 » ، بگذار « 7 » تا تمامت لشكر او برين طرف عبره « 8 » كند « 9 » و هر دو لشكر مقابل آيند « 10 » . مملكت اين نواحى تو دارى و مدائن و خزائن در ضبط و تصرف « 11 » تو است ، و غلّه و اسلحة و اهبت « 12 » و آلت « 13 » حرب موجود است ، و مدد او منقطع گردد . و چون آب مهران پس پشت ايشان شود ، هيچ فرياد رسى بوى نرسد ، و چون اسيران در دست ( ص 115 ) تو عاجز گردند ، و ابواب حيله « 14 » بر وى بسته گردد ، و كل خدم و حشم و اصحاب و اسب و اسباب حرب در قبض تو آيد . راى من چنان نمود « 15 » . پس مرد علافى بود از لشكر شام كه پيش از آمدن لشكر عرب بسبب گناهى متوارى شده بود و به خدمت راى داهر پيوسته و تعلق بوى كرده ، او را بخواند و درين تدبير مشاورت كرد ، و گفت : اى محمّد ، سياكر وزير اين تقرير كرد ، ترا صواب مىافتد يا نه ؟ محمّد علافى گفت : اين « 16 » راى « 17 » .
لا تقيمنّ بدار لا انتفاع بها * فالأرض واسعة و الرّزق مبسوط « 18 »
صواب نيست « 19 » كه لشكر ايشان بر اين طرف گذرد « 20 » و مرا هم « 21 » اتفاق نمىافتد زيرا كه « 22 » او لشكر جرّار « 23 » دارد ، و سواران مبارز و مردان (
f 27 a
)
هامش
( 1 ) پ : ديد
( 2 ) پ ندارد : واجب
( 3 ) ب پ : معين
( 4 ) ب ك : لا التفات ؛ پ م :
الا التفات
( 5 ) پ : تنگ آمد
( 6 ) پ : شدى
( 7 ) پ : بگذار اكنون
( 8 ) س : عبور
( 9 ) ب س ك م : كنند
( 10 ) پ : مقابل بهم آيند
( 11 ) ب س ك م ندارد : و تصرف
( 12 ) س م : ابهت
( 13 ) ب س ك م ندارد : و آلت
( 14 ) پ : حيل
( 15 ) پ :
اقتضاء نمود
( 16 ) ب س : اى
( 17 ) پ : مشوره
( 18 ) پ ك تمام اين بيت را ندارد ؛ م :
لا تقيمن بدار الانتفاع فان الارض واسعة و الرزق مبسوطة
( 19 ) م : اينست
( 20 ) س :
بدينطرف بگذارند
( 21 ) ب س م : ما را همه
( 22 ) ب س ك م : كه
( 23 ) ب پ ك م : جراره